روز عرفه سالروز شهادت داماد امیرالمؤمنین (ع)حضرت مسلم بن عقیل(ع)
روز عرفه سالروز شهادت داماد امیرالمؤمنین (ع)حضرت مسلم بن عقیل(ع)
شهادت حضرت مسلم و هانی علیهما السلام
دراین روز درسال 60 هجری محمد بن کثیر و پسرش در کوفه به جرم مهمانداری و طرفداری از مسلم بن عقیل علیه السلام به شهادت رسیدند . درشب عرفه جناب مسلم بن عقیل علیه السلام منزل طوعه رفتند .
در روز عرفه سال 60 هجری که چهارشنبه بود جناب مسلم بن عقیل و هانی بن عروه علیهما السلام را درکوفه شهید کردند .
جناب مسلم بن عقیل علیه السلام ؛ نام مبارکش مسلم و پدرش عقیل و مادرش عَلِیّه و همسر آن حضرت رقیه دختر امیرالمومنین علیه السلام است . دربالای دارالاماره با لب تشنه سر از بدن نازنیش جدا کردند و بدنش را از بالای قصر به پایین انداختند .
اما جناب هانی علیه السلام پدرش عروه است ، ازاصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و از بزرگان و خواص شیعه و مخلصین در محبت امیرالمومنین علیه السلام بود و در جنگ صفین ، جمل ، و نهروان در خدمت آن حضرت بود . بعد از شهادت مسلم بن عقیل علیه السلام شکستن سرو بینی جناب هانی علیه السلام توسط ابن زیاد ملعون آن خبیث دستور داد سر جناب هانی علیه السلام را در بازار گوسفند فروشان از بدنش جدا کردند و با طنابی که به پای آن بزرگوار بسته بودند همراه با بدن جناب مسلم بن عقیل علیه السلام در بازار کوفه روی زمین کشیدند و سپس به دار زدند و سپس بدن هانی علیه السلام همراه با بدن مسلم بن عقیل علیه السلام دفن شد .
سخنان عبیداللّه برای دستگیری مسلم
با آنکه مسلم تنها شده بود، ولی باز عبیداللّه از ترس او و یارانش از قصر بیرون نمی آمد. لذا به افراد خویش دستور داد همه جای مسجد را بگردند تا مبادا مسلم در آنجا مخفی شده باشد. آنان نیز همه مسجد را زیر و رو کردند و مطمئن شدند که مسلم و یارانش آنجا نیستند. سپس عبیداللّه وارد مسجد شد، بزرگان کوفه را احضار کرد و گفت: �هر کس که مسلم در خانه او پیدا شود و او خبر ندهد، جان و مالش بر دیگران حلال است و هر کس او را نزد ما بیاورد، به اندازه دیه اش پول خواهد گرفت�. تهدید و تطمیع عبیداللّه کارساز شد و بلال، فرزند طوعه، به دلیل ترس و به طمع رسیدن به جایزه، صبح زود وارد قصر شده، مخفی گاه مسلم را لو داد. عبیداللّه با شنیدن این خبر، به محمد بن اشعث دستور داد به همراه هفتاد نفر مسلم را دستگیر کنند.
شجاعت مسلم
وقتی مسلم صدای پای اسب های سربازان عبیداللّه را شنید، دانست که برای دستگیری او آمده اند. �اناللّه و اناالیه راجعون� گفته، شمشیر خود را برداشت و به آنان حمله برد. مسلم چنین رجز می خواند:
به خدا کشته نگردم به جز آزاد و دلیر گرچه بینم که بود مرگ بسی تلخ و مریر
مرد هر روز به زنجیر بلایی است اسیر سرد و گرمش همه آمیخته چون زهر به شیر
مسلم مردانه مبارزه کرد و بسیاری از آنان را کشت. محمدبن اشعث از عبیداللّه درخواست نیروی کمکی نمود و عبیداللّه او را به دلیل ضعفش شماتت کرد. محمد بن اشعث در جواب چنین گفت: �آیا فکر می کنی مرا برای دستگیری یکی از سبزی فروش های کوفه فرستاده ای؟ مگر نمی دانی که مسلم، شیری درنده، شمشیری برنده و پهلوانی نامدار است�.
امان دادن به مسلم و دستگیری او
مسلم در درگیری با سربازان عبیداللّه ، حدود 45 نفر از آنان را از پای درآورد تا آنکه ضربه شمشیری صورتش را درید. با اینکه مسلم زخمی بود، باز هم کسی یارای مقابله با او را نداشت. آنان بر پشت بام ها رفته و سنگ و چوب بر سر مسلم ریختند و دسته های نی را آتش زده بر روی او انداختند. ولی مسلم دست از جدال برنمی داشت و بر آنها یورش می برد. وقتی ابن اشعث به آسانی نمی تواند مسلم را دستگیر کند، دست به نیرنگ زد و گفت: ای مسلم! چرا خود را به کشتن می دهی؟ ما به تو امان می دهیم و ابن زیاد تو را نخواهد کشت. مسلم جواب داد: چه اعتمادی به امان شما عهدشکنان است؟ ابن اشعث بار دیگر امان دادنش را تکرار کرد و این بار مسلم به دلیل زخم هایی که برداشته و ضعفی که در اثر آنها بر او چیره شده بود، تن به امان داد. مرکبی آورده مسلم را دست بسته بر آن سوار کردند و نزد عبیداللّه بردند.
گریه مسلم
پس از آنکه مسلم را دستگیر کردند، دیدند اشک از چشمانش سرازیر است. شخصی به او گفت: آرزوی ریاست و امارت این پیشامدهای ناگوار را هم دارد و کسی که اقدامی همانند اقدام تو کند، باید اندیشه چنین روزی را نیز کرده باشد؟ مسلم جواب داد: �گریه من برای خودم نیست؛ بلکه گریه ام برای خاندان و آشنایانم است که به سوی کوفه در حرکت اند. گریه ام برای حسین و اهل بیت اوست که با حرف های این کوفیان به اینجا می آیند و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار آنان است�. سپس رو به ابن اشعث کرده و گفت: �کسی را نزد حسین علیه السلام بفرست تا کشته شدن مرا به او خبر دهد و او را از آمدن به کوفه باز دارد�.
مسلم، شهید تشنه
از خشکی لب های زخمی مسلم، فریاد العطش به گوش می رسید. یکی از درباریان بر حال او دل سوزی کرد و به غلام خود دستور داد مسلم را سیراب کند. غلام کاسه آبی به مسلم داد. وقتی خواست بیاشامد، کاسه از خون صورتش پر شد. بار دیگر آبی ریخت. این بار نیز آب با خون او رنگین شد. مرتبه سوم، دندان های پیشین مسلم داخل کاسه ریخت. در این حال مسلم گفت: �سپاس خدا را که اگر می خواست، من از این آب می آشامیدم؛ گویا خداوند می خواهد مرا با نوشیدنی های بهشتی سیراب کند�. مسلم تا آخرین لحظه، تشنه بود.
شهادت مسلم
مسلم بن عقیل را نزد عبیداللّه بردند. مسلم همانند شیر عرصه سخن، با دستان بسته، ولی با شمشیر بیان، لباس رسوایی بر تن یزید و یزیدیان پوشانید. ابن زیاد که دید هر چه در کشتن مسلم درنگ کند، پرده رسوایی اش بیشتر دریده می شود، با عصبانیت تمام فرمان قتل او را صادر کرد. مسلم را بالای قصر بردند و در حالی که زبانش به استغفار و تسبیح مشغول بود، با شمشیر، سرش را جدا کرده، بدنش را نیز از بالای قصر بر زمین انداختند.
شهادت هانی
پس از شهادت مسلم، ابن زیاد قصد جان هانی را کرد و دستور داد او را به بازار برده و گردنش را بزنند. هانی را دست بسته تا بازار خرید و فروش گوسفندان کشاندند. او مدام فریاد می زد: ای قبیله مذحج کجایید، چرا به یاری هانی نمی آیید؟ او را گرفتند و گفتند: آرام بگیر و گردن بکش تا کشته شوی. جواب داد: من تسلیم شما نمی شوم. در این هنگام یکی از غلامان ابن زیاد ضربه ای به او زد، ولی کارگر نیفتاد؛ ولی ضربه دوم، سر او را از بدنش جدا کرد و به شهادتش رساند.
مسلم و هانی بعد از شهادت
عبیداللّه پس از شهادت مسلم و هانی، دستور داد بدن های پاک آن دو را در بازار کوفه روی زمین بکشند و سپس در دروازه کوفه به صورت وارونه آویزان کنند. او سرهای آن بزرگواران را نیز به شام نزد یزید فرستاد. در دفن بدن آن دو نیز دو نقل وجود دارد: یکی اینکه جمعی از قبیله هانی، بدن ها را غسل داده و کفن و دفن نمودند؛ دیگر اینکه همسر میثم تمّار، به همراه چند نفر از جمله همسر هانی بدن ها را در کنار مسجد بزرگ کوفه دفن کردند.
امام و شهادت مسلم و هانی
هنگامی که کاروان امام علیه السلام به سمت کوفه در حرکت بود، در میانه راه به وسیله رهگذران از شهادت مسلم و هانی در کوفه آگاه شد. آن حضرت با شنیدن این خبر، بسیار ناراحت شده، چندین بار آیه �اناللّه و اناالیه راجعون� را تکرار کرد و رحمت خداوند را بر آن دو طلبید. سپس نزد دختر کوچک مسلم رفته، او را بسیار مورد نوازش و محبت قرار داد. دختر مسلم با دیدن این همه مهربانی و لطف بیش از پیش گفت: یابن رسول اللّه ؛ مرا همانند یتیمان و پدرمردگان نوازش می کنی. آیا پدرم مسلم را شهید کرده اند؟ بعد از سخنان دختر مسلم، امام علیه السلام دیگر نتوانست جلوی سیلاب اشک خویش را بگیرد و با گریه فرمود: �اندوهگین مباش که اگر مسلم نباشد، من پدر تو، خواهرم مادر تو، دخترانم خواهران تو و پسرانم برادرانت خواهند بود�.
کوچه گرد غربت
کوچه گرد غربت و غم ها شدم در میان دشمنان تنها شدم
من سفیر کاروان لاله ام پیک ایثارم، زبان لاله ام
کوچه ها تاریک و سرد و من غریب مانده ام تنهای شهر، امن یجیب
یک نفر حتی مرا همراه نیست همنوایم جز حضور ماه نیست
بی وفاها یک نفر همت کند میهمان کوفه را دعوت کند
رسمتان شاید که مهمان کشتن است یا فقط شمشیرتان سهم من است
تشنه ام در کوزه هاتان آب نیست اول شب که زمان خواب نیست
السّلام ای من بلا گردان تو هستی ناقابلم قربان تو
زین سفر قطع نظر کن یا حسین روسوی شهری دگر کن یا حسین
راه کوفه غرق درد و ماتم است اهل کوفه با وفا نامحرم است
مثل اشک از چشم ها افتاده ام تکیه بر دیوار غربت داده ام
محمود شریفی (کمیل)