امام جواد(ع) تجسم صلابت



در ميان خانواده امام رضا(ع)و در محافل شيعه از حضرت امام‏ جواد(ع)به عنوان مولودى پرخير و بركت ‏ياد مى‏شود؛ چنان كه ‏صنعانى مى‏گويد: روزى در محضر امام رضا(ع)بودم. فرزندش ابوجعفر را كه خردسال بود؛ آوردند. امام فرمود: اين مولودى است كه ‏براى شيعيان ما با بركت ‏تر از او زاده نشده است.

شايد چنين تصور شود كه امام جواد(ع) از امامان قبلى براى‏ شيعيان بابركت ‏تر بوده است. اين مطلب قابل قبول نيست.
بررسى موضوع و ملاحظه شواهد و قراين نشان مى‏دهد؛ تولد حضرت ‏جواد(ع)در شرايطى صورت گرفت كه خير و بركت ‏خاصى براى شيعيان به ‏ارمغان آورد.

عصر امام رضا(ع)مشكلات خاص خود را داشت و حضرت‏ رضا(ع)در معرفى امام بعدى با مسايلى رو به رو گرديد كه در عصر امامان قبل سابقه نداشت.

از يك سو، پس از شهادت امام ‏كاظم(ع)گروهى كه به «واقفيه‏» معروف شدند؛ بر اساس ‏انگيزه ‏هاى مادى، امامت امام رضا(ع)را منكر شدند و از سوى ديگر، امام رضا(ع) تا حدود چهل و هفت ‏سالگى داراى فرزند پسر نشد. چون‏ احاديث رسيده از پيامبر(ص)حاكى بود كه امامان دوازده نفرند و نه نفر آنان از نسل امام حسين(ع)خواهند بود، فقدان فرزند براى‏امام رضا(ع) هم امامت ‏خود آن حضرت و هم تداوم امامت را با پرسش‏ رو به رو مى‏ساخت.

واقفيان نيز اين موضوع را دستاويز قرار داده، امامت امام رضا(ع) را انكار مى‏ كردند. اعتراض حسين بن قياما ‏واسطى به امام هشتم(ع)در اين باره و پاسخ آن حضرت، بر درستى ‏اين سخن گواهى مى‏دهد.

ابن قياما كه از سران واقفيه بود. درنامه ‏اى امام رضا(ع)را عقيم خواند و نوشت: چگونه ممكن است امام‏ باشى در صورتى كه فرزند ندارى؟
امام در پاسخ فرمود: از كجا مى‏ دانى من داراى فرزند نخواهم شد. سوگند به خدا، بيش از چند روز نمى ‏گذرد كه خداوند پسرى به من عطا مى‏ فرمايد و اين پسر، حق ‏را از باطل جدا مى‏كند.

خطر ديگرى كه در اين مقطع حساس شيعيان را تهديد مى‏ كرد، قدرت‏ گرفتن مذهب «معتزله‏» بود.
مكتب اعتزال به مرحله رواج و رونق ‏گام نهاده بود و حكومت وقت نيز از آنان پشتيبانى مى‏كرد. معتزليان دستورها و مطالب دينى را به عقل خود عرضه مى‏كردند.
آنچه عقلشان صريحا تاييد مى‏كرد، مى‏پذيرفتند و بقيه را انكارمى‏كردند. چون نيل به مقام امامت امت در سنين خردسالى با عقل ‏ظاهر بين آنان قابل توجيه نبود، پرسش هاى دشوار و پيچيده ‏اى مطرح ‏مى‏كردند تا به پندار خود آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست‏ دهند. البته امام جواد(ع)با پاسخهاى قاطع از اين مناظره‏ هاسربلند برون آمده، هرگونه ترديد در مورد امامت‏ خود را از بين ‏برد و اصل امامت را تثبيت كرد.

به همين خاطر، در زمان امام‏ هادى(ع)اين موضوع مشكلى ايجاد نكرد؛ زيرا براى همه روشن شده‏ بود كه در برخوردارى از اين منصب الهى، خردسالى تاثيرى ندارد.

عصر تهاجم عقيدتى

امام جواد(ع) با دو خليفه نيرنگ‏ باز عباسى يعنى مامون و معتصم ‏معاصر بود. به گواهى متون تاريخى مامون مكارترين و منافق‏ترين‏ خلفاى عباسى است. او كسى است كه براى كسب پيروزى نهايى و قطعى بر انديشه شيعه، بسيار كوشيد.

هدف نهائى مامون از تشكيل مجالس مناظره با امامان شيعه،شكست آنان و در نهايت‏ سقوط مذهب تشيع بود. او ى‏خواست‏ براى‏ هميشه ستاره تشيع خاموش گردد و بزرگترين منبع و مصدر مشكلات وخطراتى كه مامون و ديگر حاكمان غاصب و ستمگر را تهديد مى‏كرد، از ميان برداشته شود.

مامون به حميدبن مهران - كه در خواست‏ مناظره با امام رضا(ع)كرده‏ بود.- گفت: نزد من هيچ چيز از كاهش‏ منزلت وى محبوب تر نيست.

او همچنين به سليمان مروزى گفت: به خاطر شناختى كه از قدرت ‏علمى‏ ات دارم، تو را به مباحثه با او امام رضا(ع) مى ‏فرستم وهدفى ندارم جز اين كه او را فقط در يك مورد محكوم كنى.

در چنين عصرى امام جواد(ع)قاطعانه و با صلابت دربرابرانحراف ‏ها، كجروى‏ ها، مسامحه‏ ها، توهين ‏ها و ديگر حيله‏ ها و مكرهاى‏ خلفاى باطل ايستاد و از حقانيت دين دفاع كرد.

اين مقاله‏ نمونه ‏هايى از قاطعيت و صلابت امام جواد(ع)در برابر دستگاه ستم و  تزوير بنى ‏عباس را گرد آورده است.

1- امام جواد و انتقام از قاتلان حضرت زهرا(س)

همه امامان شيعه در برابر ستمى كه درباره حضرت زهرا(س)انجام‏ شد، حساس بودند و به مناسبت هاى مختلف خشم خود را از اين قضيه‏ ابراز مى‏ كردند.
 
زكريابن آدم مى‏گويد: خدمت‏ حضرت رضا(ع)نشسته‏ بودم كه امام جواد(ع)را پيش او آوردند. پس آن حضرت از چهار سال كمتر بود. حضرت جواد(ع) دستهايش را بر زمين نهاد، سرش را به طرف آسمان ‏بلند كرد و در فكرى عميق فرو رفت.

امام رضا(ع)فرمود: جانم‏ فدايت چرا در فكرى؟ امام جواد(ع) فرمود: به آنچه در باره مادرم‏ زهرا(س)انجام شد، مى‏انديشم. به خدا سوگند، حق قاتلانش آن است كه‏ اگر دستم به آنها برسد، آنان را سوزانده، تكه تكه كنم وريشه ‏شان را بركنم.
در اين هنگام، امام رضا(ع)او را در آغوش ‏كشيد، ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود: پدر و مادرم فدايت، به ‏راستى كه تو لايق امامت‏ شيعه هستى.

2- خطبه كوبنده

شايعه انقطاع نسل امامت از امام رضا(ع)كه ساخته واقفيه بود تا آنجا پيش رفت كه به حد افترا رسيد و گفتند: چون رنگ چهره ‏امام جواد(ع)گندمگون است، فرزند امام رضا(ع)نيست و براى اين كه ‏ثابت‏ شود او فرزند امام رضا(ع)است‏، بايد او را نزد قيافه ‏شناس هاببريم.

بدين ترتيب، باگستاخى، امام جواد(ع)را كه در آن وقت‏ حدود دو سال داشت. نزد قيافه ‏شناسها بردند. آنان به محض ديدن‏ امام به سجده افتادند و خطاب به كسانى كه امام را آورده بودند، گفتند: واى برشما! چگونه اين كوكب درخشان و نور منير را بر امثال ما عرضه مى‏كنيد؟! به خدا قسم، او از نسلى پاك و پاكيزه و از اصلاب طاهر و مطهر است. او از ذريه على‏ بن ابى ‏طالب(ع)و رسول‏ الله(ص)است.
او را ببريد و بر اين كار خود استغفار كنيد.

دراين هنگام، امام جواد(ع)با فصاحتى بى‏ نظير فرمود:

« ستايش مخصوص‏ كسى است كه ما را از نور خودش و با دست‏ خودش خلق كرد و از ميان ‏خلقش ما را برگزيد و امين خود قرار داد.اى مردم! من محمدفرزند رضا و او فرزند كاظم و او فرزند صادق و او فرزند باقر واو فرزند زين العابدين و او فرزند حسين شهيد و او فرزند على ‏ابن ‏ابى ‏طالب: است. من پسر فاطمه(س)و محمد(ص) هستم. آيا در نسب چون‏ منى شك كرده، بر من و پدرم افترا مى‏ بنديد و مرا به قيافه‏ شناسان عرضه مى‏كنيد؟! به خدا قسم، من هم نسب شما و هم نسب‏ قيافه شناس ها را از خود شما و آنها بهتر مى ‏دانم. من ظاهر و باطن همه را مى‏ دانم و نيز مى ‏دانم چه آينده ‏اى درانتظار شما و آنها است. اين علمى است كه از خداوند قبل از خلقت آسمان و زمين ‏به ما رسيده است.»

وقتى اين خبر به امام رضا(ع)رسيد، فرمود: مانند اين قضيه در زمان رسول خدا(ص)نيز تكرار شد. وقتى ماريه‏ قبطيه حضرت ابراهيم را به دنيا آورد، عده ‏اى به او تهمت زدند وگفتند: اين پسر به رسول الله شبيه نيست. در نهايت پيامبراكرم(ص)حضرت على(ع)را مامور پى‏گيرى قضيه كرده، فتنه‏ سازان رارسوا ساخت و خطاب به آنان فرمود: خدا شما دو نفر را نيامرزد.

وقتى آن دو از پيامبر(ص) تقاضاى استغفار كردند، آيه 80 سوره ‏توبه نازل شد:(و ان تستغفرلهم سبعين مره فلن يغفرالله لهم)

آنگاه امام رضا(ع)ادامه داد: سپاس خداى را كه در من و پسرم ‏اسوه ‏اى مانند پيامبر و پسرش قرار داد.

3- مبارزه با حديث‏ سازان

پس از آن كه مامون دخترش را به امام جواد(ع)تزويج كرد، درمجلسى كه مامون و بسيارى ديگر از جمله فقهاى دربارى مانند يحيى‏ ابن ‏اكثم حضور داشتند، يحيى به امام عرض كرد: روايت‏ شده‏ جبرئيل حضور پيامبر(ص)رسيد و گفت: يا محمد! خدا به شما سلام ‏مى‏رساند و مى‏گويد: من از ابوبكر راضى ‏ام؛ از او بپرس آيا او هم ‏از من راضى است؟

البته علامه امينى در جلد پنجم كتاب الغدير اين حديث را دروغ و از احاديث مجعول محمد بن بابشاد دانسته ‏است. امام فرمود: كسى كه اين خبر را نقل مى‏كند بايد خبر ديگرى ‏كه پيامبر اسلام(ص)در حجه ‏الوداع بيان كرد، از نظر دور ندارد.

پيامبر فرمود: «كسانى كه بر من دروغ مى‏بندند، بسيار شده‏ اند و بعد از من نيز بسيار خواهند بود. هركس به عمد بر من دروغ بندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثى از من براى شما نقل شد، آن را به كتاب خدا وسنت من عرضه كنيد. آنچه با كتاب خدا و سنت من موافق بود، بگيريد و آنچه مخالف ‏كتاب خدا و سنت‏ بود، رها كنيد».

اين روايت‏ با كتاب خدا سازگارى ندارد؛ زيرا خدا فرموده است: «ما انسان را آفريديم و مى ‏دانيم در دلش چه مى ‏گذرد و ما از رگ گردن به او نزديكتريم‏» .

آيا خشنودى و ناخشنودى ابوبكر برخدا پوشيده بود تا آن را از پيامبر(ص)بپرسد؟

يحيى گفت: روايت ‏شده كه ابوبكر وعمر در زمين مانند جبرئيل وميكائيل در آسمانند. حضرت فرمود: دراين حديث نيز بايد دقت ‏شود،چرا كه جبرئيل و ميكائيل دو فرشته مقرب خدايند، هرگز گناهى ازآنان سرنزده است و لحظه اى از دايره اطاعت‏خدا خارج نشده ‏اند؛ ولى ابوبكر و عمر مشرك بوده ‏اند. البته آنها پس از ظهور اسلام‏ مسلمان شده‏اند، اما اكثر دوران عمرشان را در شرك و بت پرستى ‏سپرى كردند. بنابراين، محال است‏ خدا آن دو را به جبرئيل وميكائيل تشبيه كند.

يحيى روايت ديگرى مطرح كرد كه ابوبكر و عمر دو سرور پيران ‏اهل‏ بهشتند.

امام فرمود: اين روايت نيز از جعليات بنى ‏اميه است ودرست نيست؛ زيرا بهشتيان همگى جوانند و پيرى در ميان آنان وجود ندارد. اين حديث را بنى‏ اميه در مقابل حديثى از پيامبر(ص) درمورد امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) كه فرمود: «حسن وحسين دو سرور جوانان بهشت‏ شمرده مى ‏شوند.» جعل كرده‏ اند.

يحيى گفت: روايت‏ شده كه پيامبر(ص)فرمود: اگر من به پيامبرى ‏مبعوث نمى‏شدم، حتما عمر مبعوث مى‏شد.

امام فرمود: كتاب خدا ازاين حديث راست‏ تر است؛ زيرا فرموده است: «اى پيامبر! به خاطربياور هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم. » از اين آيه‏ صريحا برمى‏آيد كه خداوند از پيامبران پيمان گرفته است. در اين‏صورت، چگونه ممكن است پيمان خود را تبديل كند. علاوه بر اين،هيچ يك از پيامبران به قدر يك چشم برهم زدن به خدا شرك‏ نورزيده ‏اند.
چگونه خدا كسى را به پيامبرى مبعوث مى‏كند كه بيشترعمر خود را با شرك سپرى كرده است؛ و نيز پيامبر فرمود: «من درحالى پيامبر شدم كه آدم بين روح و جسد قرار داشت.»

4- مبارزه با لهو و لعب

مامون هنگام تزويج دخترش، مجلسى ترتيب داد و از مطرب وآوازخوانى به نام (مخارق) دعوت كرد تا امام را بيازارد. مخارق‏ به مامون گفت: اگر ابوجعفر كمترين علاقه‏ اى به امور دنيوى داشته ‏باشد، مقصود تو را تامين مى‏كنم.

پس در برابر امام جواد(ع)نشست‏ و با صداى بلند شروع به نواختن عود و آوازخوانى كرد. امام به‏ او و اطرافيانش هيچ توجه نكرد.

بعد از مدتى سكوت سربرداشت و به ‏مخارق فرمود: از خدا بترس اى ريش دراز! در اين لحظه، ناگهان‏عود و بربط از دست وى افتاد و دستش فلج ‏شد.
وقتى مامون سبب ‏فلج ‏شدن دست را از او پرسيد، گفت: زمانى كه ابوجعفر(ع ) فرياد بر كشيد، چنان هراسان شدم كه هرگز به حالت عادى باز نمى‏گردم.

5- قضاوت امام و شكست فقهاى دربارى

زرقان محدث مى‏گويد: روزى ابن ‏ابى داوود را ديدم درحالى كه به‏ شدت افسرده و غمگين بود، از مجلس معتصم باز مى‏گشت. علت را جويا شدم، گفت: امروز آرزو كردم كاش بيست‏سال پيش مرده بودم. پرسيدم: چرا؟

گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر جواد در مجلس‏ معتصم برسرم آمد. شخصى به سرقت اعتراف كرد و از معتصم خواست تابا اجراى كيفر الهى او را پاك سازد. خليفه همه فقها راگردآورد. امام جواد را نيز دعوت كرد و از ما در مورد قطع دست‏دزد و حدود آن پرسيد. من گفتم: بايد از مچ دست قطع شود، به‏دليل آيه تيمم كه مى‏گويد: (فامسحوا بوجوهكم و ايديكم).

گروهى از فقها در اين نظر با من موافق و عده‏اى ديگر مخالفت‏ كردند و گفتند: بايد از آرنج قطع شود، به دليل آيه وضو كه‏مى‏گويد:(فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق)

آنگاه معتصم رو به محمد بن على(ع)كرد و پرسيد: نظر شما دراين مساله چيست؟

امام فرمود: اينهادر اشتباهند. فقط بايد انگشتان دزد قطع‏ شود، به دليل اين كه پيامبر(ص)فرمود: «سجده بر هفت عضو بدن ‏تحقق مى‏ پذيرد: صورت، دوكف دست، دوسرزانو، دوانگشت‏بزرگ پا. بنابراين، اگر دست دزد از مچ يا آرنج قطع شود، دستى براى اونمى‏ماند تا سجده كند. خداوند مى‏فرمايد: (وان المساجد لله)يعنى ‏اعضاى هفتگانه سجده از آن خداست و آنچه براى خداست، قطع‏ نمى‏ شود. معصوم نيز جواب امام را پذيرفت و دستور داد انگشتان‏دزد را قطع كردند. در اين لحظه من(ابن ابى ‏داوود) از شدت ناراحتى ‏آرزوى مرگ كردم.

6- حكم محارب

در زمان معتصم برخى از راه هاى مواصلاتى، بويژه راه خانه خدا، نا امن شده بود و عده ‏اى راهزن نزديك شهر خانقين براى كاروان ها مزاحمت ايجاد مى‏ كردند. خليفه به حاكم محل دستور داد تا راهزنان ‏را دستگير و مجازات كند. حاكم آنان را دستگير كرد و منتظر ابلاغ ‏حكم از سوى خليفه شد. معتصم با فقها مشورت و درخواست‏ حكم كرد.

آنان در جواب به قرآن (انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله ويسعون فى‏الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف اوينفوا من‏الارض)استناد كردند و گفتند: هركدام ازاين مجازاتها اجرا شود، حاكم اختيار دارد.

امام جواد(ع)فرمود: اين فتوا غلط است و در اين زمينه بايد بيشتر دقت كرد؛ زيرا اين‏افراد يا فقط راه را ناامن كرده، كسى را نكشته‏اند و مال كسى رانبرده‏ اند، در اين صورت فقط زندانى مى ‏شوند و اين همان تبعيد است؛
ولى اگر هم راه ها را نا امن كرده‏ اند و هم كسى را كشته‏ اند؛ بايد به قتل برسند، و اگر علاوه بر اين دو مورد، اموال را نيزغارت كرده ‏اند، بايد دست و پاى آنان به صورت عكس قطع گردد و سپس‏به دار آويخته شوند.

7- مرگ فتنه‏ گران منافق

ابوالسمهرى و ابن ابى‏ الزرقا داراى انديشه‏ هاى باطل بودند، ولى‏ آن را آشكار نمى ‏ساختند. آنها خود را به امام و ياران امام ‏نزديك كرده، از اين موقعيت ‏سوء استفاده مى‏كردند.

اسحاق انبارى‏مى‏گويد: روزى امام جواد(ع)به من فرمود: ابوالسمهرى و ابن ابى‏الزرقا گمان مى‏كنند مبلغ ما هستند، شاهد باشيد من از آنان بيزارم؛ زيرا آنان فتنه ‏گر و ملعونند.

اى‏اسحاق! مرا از شرآنان راحت كن. گفتم: فدايت ‏شوم. آيا كشتن آنان ‏جايز است؟ فرمود: آنان فتنه مى‏كنند و گناه آن را به من و دوستانم نسبت مى‏دهند. قتل آنان واجب است. اگر مى‏خواهى ازشرآنان خلاص شوى، آشكارا آنان را نكش؛ زيرا در اين صورت بايد پيش داوران ستم پيشه شاهد بياورى و در نهايت تو را خواهند كشت.

من نمى‏خواهم به خاطر دو فاسد، مومنى از بين برود. اين كار راپنهانى انجام بده. محمدبن عيسى مى‏گويد: بعد از اين قضيه، ديدم‏ اسحاق هميشه منتظر فرصتى است تا اين دو را به سزاى اعمالشان ‏برساند.

8- قاطعيت امام در طرد افراد ناصالح

يكى از خطراتى كه هميشه بزرگان و رهبران يك مذهب يا كشور را تهديد مى‏كند، وجود اطرافيان ناصالح است كه به خاطر اغراض‏انحرافى، مادى يا اعتقادى پيرامون بزرگان را گرفته، بين آنان ومردم فاصله ايجاد مى‏كنند و معمولا راههاى ارتباطى آنان را بامردم قطع مى‏كنند.

اگر بزرگان مواظب اين گونه افراد نباشند، چه‏بسا زيانهاى جبران ناپذيرى به بار خواهد آمدكه جبران آن مشكل‏است.

در زمان امام جواد(ع)نيز اين گونه افراد با سوء استفاده ازكمى سن امام، به خيال خود فكر مى‏كردند مى‏توانند بر امور امام‏مسلط شوند و هر طور كه خواستند، عمل كنند.

امام اين خطر رااحساس كرد و بى‏هيچ اغماضى آنان را طرد كرد. ابوالعمر، جعفر بن‏واقد و هاشم بن ابى‏هاشم در شمار اين افراد جاى داشتند. امام درباره آنان فرمود: خداوند آنان را لعنت كند؛ زيرا به اسم ما ازمردم اخاذى مى‏كنند و ما را وسيله دنياى خود قرار داده‏اند.

9- نهى از اظهار نظر در امور دينى

كسانى مى‏توانند در امور دينى اظهار نظر كنند كه در اين كارخبره باشند. اگر سيره معصومان را ملاحظه كنيم، احاديث‏ بسيارى‏ در نهى از فتواى بدون علم و اظهار نظرهاى كم‏ مايه در امور دينى‏ مى‏يابيم.

بعد از شهادت امام رضا(ع)، وضعيت‏ شيعيان مقدارى‏متزلزل گرديد؛ به حدى كه برخى از بزرگان مانند يونس بن‏ عبدالرحمان نيز دچار لغزش شدند.

در تاريخ آمده است: عده ‏اى ازبزرگان شيعه مانند ريان بن صلت، صفوان بن يحيى، يونس بن‏عبدالرحمان و ديگران در خانه عبدالرحمان بن حجاج در بغدادگردآمدند و در سوگ امام رضا(ع) به گريه و زارى پرداختند. يونس ‏به آنان گفت: از گريه دست‏ برداريد. براى امر امامت چاره ‏اى‏ بينديشيد و ببينيد تا اين كودك امام جواد(ع‏) بزرگ شود، چه كسى ‏عهده ‏دار امامت‏ شيعه گردد و ما مسايل خود را از چه كسى بپرسيم.

در اين هنگام، ريان بن صلت‏ برخاست و گلوى يونس را فشرد و گفت: معلوم شد تو در عقيده ‏ات در مورد امامت استوار نيستى؛ زيرا اگر امر امامت از جانب خدا باشد، فرقى بين طفل يك روزه و پيرمرد صدساله نيست.

سپس حدود هشتاد نفر از بزرگان شيعه براى انجام ‏مراسم حج و ديدار با امام جواد(ع) عازم مدينه شدند. آنها هنگام ‏ورود به مدينه به خانه امام صادق(ع) كه در آن هنگام خالى از سكنه بود، رفتند.

بعد از مدتى عموى امام جواد(ع)(عبدالله بن‏ موسى)وارد شد و در صدر مجلس نشست. شخصى بلند شد و گفت: عبدالله‏  پسر رسول خداست و هركس پرسشى دارد، از او بپرسد. او مى ‏خواست ‏زمينه جانشينى عبدالله بن موسى را به جاى امام رضا(ع) فراهم‏ سازد. چند نفر از حاضران مسايلى را پرسيدند، ولى عبدالله‏ پاسخهاى نادرست داد.

شيعيان غمگين و ناراحت‏ شدند و تصميم‏گرفتند. مدينه را ترك كنند. در اين هنگام، امام جواد(ع) واردشد، به پرسشهاى شيعيان پاسخ هاى درست و قانع كننده داد و خطاب ‏به عمويش فرمود: عمو! از خدا بترس؛ چرا با اين كه در ميان امت داناتر از تو وجود دارد، اظهار نظر مى‏كنى؟ در قيامت چه جوابى خواهى داشت؟

10- شخص منحرف نبايد امام جماعت‏ شود

نماز جماعت‏ يكى از ميدان هاى بزرگ نمايش قدرت و اتحاد مسلمانان است كه بر اقامه آن تاكيد فراوان گرديده است. درنماز جماعت‏ يكى از مسايل بسيار مهم، شرايط امام جماعت است. امام جماعت‏ بايد از نظر فكرى و عقيدتى سالم باشد.

امام ‏جواد(ع)در اين زمينه خطاب به شيعيان فرمود: به كسى كه در موردخداوند قايل به تجسيم است و اعتقاداتش درست نيست، زكات ندهيد و پشت‏ سرش نماز نخوانيد.

و نيز فرمود: پشت ‏سر كسى كه به دينش ‏اطمينان نداريد و نيز درباره ولايت و دوستى او باما مشكوك ‏هستيد، نماز نخوانيد. ونيز فرمود: به گروه واقفيه اقتدا نكنيد.

11- تشكيلات امام(ع)در برابر خليفه

على بن مهزيار، وكيل امام، مى‏گويد: در سال 220 از نظراقتصادى فشار زيادى به شيعيان وارد گرديد و حكومت اموال بسيارى‏از آنان را به عنوان ماليات مصادره كرد.

در آن سال، من نامه ‏اى‏ به امام نوشتم و اين مشكلات را بيان كردم. امام درجواب فرمود: چون سلطان به شما ستم كرده است و شيعيان تحت فشار قرار دارند، امسال من خمس را فقط در طلا و نقره ‏اى كه سال بر آن گذشته ‏است. واجب كردم.

ديگر وسايل زندگى مانند حيوانات، ظروف،سود ساليانه، باغ ها و كالاها خمس ندارد. اين تخفيف از ناحيه من‏ به شيعيان است تا فشار دستگاه حاكم آنان را مستاصل نكند.

12- افراط و تفريط، ممنوع

خطر انحراف فكرى هميشه جوامع را تهديد مى‏كند. گروهى در باره‏مسايل اعتقادى راه افراط پيش مى‏گيرند و عده‏اى راه تفريط.

پيامبر بزرگوار اسلام(ص)هنگام رحلت، ميزان و ملاك عقيده صحيح ‏را معرفى فرمود و كتاب و عترت را ملاك مصونيت از انحراف شمرد. متاسفانه در بين مسلمانان و شيعيان هميشه عده ‏اى گرفتار افراط و دسته ‏اى درگير تفريط بودند.

محمدبن سنان از كسانى است كه درمحبت اهل‏بيت: زياده روى مى‏ كرد. به همين جهت‏ برخى از علماى ‏رجال، او را به غلو متهم مى‏كنند.

او مى‏گويد: روزى خدمت امام ‏جواد(ع)نشسته بودم و مسايلى ازجمله اختلافات شيعيان را مطرح‏ مى ‏كردم. امام فرمود: اى محمد! خداوند قبل از هرچيز نورمحمد(ص)و على(ع)و فاطمه(س)را خلق كرد؛ سپس اشيا و موجودات ديگر را آفريده، طاعت اهل‏بيت؛ را برآنان واجب كرد و امور آنها را دراختيار اهل‏بيت؛ قرار داد.

بنابراين، فقط اهل‏بيت؛ حق دارند چيزى‏ را حلال و چيزى را حرام كنند و حلال و حرام آنان نيز به اراده‏ خداوند و با اجازه او است.

اى محمد! دين همين است. كسانى كه‏ جلوتر بروند، انحراف و كج رفته‏ اند و كسانى كه عقب بمانند ، پايمال و ضايع خواهند شد. تنها راه نجات، همراهى اهل‏بيت است و تو نيز بايد همين راه ‏را طى كنى.
 

ماهنامه كوثر شماره 36


امام جواد علیه السلام از نگاه دیگران


شخصیت والای علمی- اخلاقی امام جواد علیه السلام در نگاه خلفاء، دانشمندان، نویسندگان و تاریخ نگاران غیر شیعه؛ سندی گویا بر جایگاه رفیع این امام همام در بین مسلمانان می باشد. گویند هر گاه خواستی فردی را بشناسی؛ ببین که مخالفانش چه کسانی هستند ودر مورد ایشان چه می گویند؟ در این مقاله قصد داریم برای شناخت بیشتر این امام عزیز به عنوان نمونه، مواردی از سخنان عالمان اهل تسنن را ذکر نماییم. 

مامون عباسی:

 خلیفه مقتدر عباسی در پاسخ به اعتراض بزرگان بنی عباس در خصوص به تزویج درآوردن دخترش " ام الفضل " به امام جواد (ع) ، این امام همام را اعجوبه عصر خواند و گفت : " قد اخترته لتفضیله علی كافة  اهل الفضل فی العلم والفضل مع صغر سنه والاعجوبه فیه بذالك "؛ من بدان جهت وی را به دامادی خود برگزیدم كه با كمی سن در علم و فضیلت بر همه اهل زمان برتری دارد و در علم و دانش اعجوبه ای است. (1)

اسقف بزرگ مسیحی:

اسقف مسیحی پس از آگاهی یافتن از علم و دانش امام جواد (ع) در مسائل پزشكی گفت :

به نظر می رسد این شخص " امام جواد (ع) " پیامبری از نسل پیامبران است. (2)

سبط بن جوزی:

یوسف بن قزا اغلی بن عبدالله  بغدادی مشهور به سبط بن جوزی پس از بیان تاریخ تولد و شهادت حضرت می نویسد :

كان علی منهاج ابیه  فی العلم والتقی و الزهد والجود.

او در علم و تقوا، پرهیزکاری و سخاوت؛ چون پدر بزرگوارش "امام رضا (ع)  " و دنباله رو او بود. (3)

ابن ابی طلحه:

ابن ابی طلحه در كتاب مطالب السؤول فی المناقب آل الرسول درباره شخصیت امام جواد(ع) می نویسد: او گرچه صغیرالسن است ولی كبیرالقدر و رفیع الذكر می باشد. (4)

ابن صباغ مالكی:

 علی بن محمد احمد مشهور به " ابن صباغ " فقیه مالكی و متوفای 855 در مكه پس از بیان گوشه ای از خصوصیات زندگی حضرت جواد(ع) ، می نویسد: آری چنین بود كرامات جلیل و مناقب او.

 و در جای دیگر می افزاید: چه گوییم ما در جلالت و مقام امام جواد(ع) و فضیلت كمال و عصمت و جلال او ، حضرت در میان طبقات ائمه (ع) سنش كمتر از همه و قدر و شانش  اعظم است .

او در اندك مدتی از عمر شریفش كراماتی بسیار و معجزاتی بی شمار از خود نشان داده و معارج و فضیلت كمال را طی كرده و از رشحات و تراوش دانش و بینش خود اثرها گذاشته و از نفحات و ریزش فضل كمالش بی اندازه و شمار فیوضاتی به عالم علم نثار فرموده ، چه با مجالس و محافلی كه متكلم به احكام گردیده و از مسائل، حلال و حرام را بیان نموده و زبان دشمنان و خصم بد فرجام را به منطق صحیح و گفتار ملیح خود الكن كرده و گاه ، بسیار انجمن و محفلی كه در صدر جلساء و راس خطبا و بلغاء قرار گرفته و در برابر خود تمامی فصحاء و علما و حكما را تحت الشعاع  قرار داده است. (5)

صلاح الدین صفدی:

خلیل بن ابیك  بن عبدالله، معروف به صلاح الدین صفدی، ادیب و مؤرخ نامدار اهل فلسطین كه در حدود دویست تصنیف از وی برجای مانده ، می نویسد:

" محمد بن علی، همان جواد بن رضا (ع) بن الكاظم موسی بن الصادق جعفر رضی الله عنهم است . لقب او جواد، قانع و مرتضی است. وی از فرزندان اهل بیت نبوت است كه در سخاوت شهرت داشت  تا جائی كه او را جواد(ع) ، نام نهاده اند، او یكی از امامان دوازده گانه است. (6)

ابن تیمیه:

ابن تیمیه می گوید:"  محمد فرزند علی ملقب به جواد از بزرگان و اعیان بنی هاشم است كه در سخاوت و بزرگواری شهرت تام دارد. (7)

یوسف بن اسماعیل نبهانی:

یوسف بن اسماعیل نبهانی حنفی ادیب و شاعر فلسطینی، متولد 1350 هجری كه از وی سیزده كتاب مهم  بر جای مانده، می نویسد:

" محمد جواد فرزند علی رضا (ع) از بزرگان امامان و چراغ هدایت امت و سادات اهل بیت (ع) است كه عبدالله شبراوی شافعی نیز از وی در كتاب خود " الاتّحاف بجبّ الاشراف " با ستایش و تكریم  یاد كرده است.  (8)

محمود بن وهیب بغدادی فنخی:

محمدالجواد (ع) فرزند علی بن الرضا (ع) است كنیه او مانند كنیه جدش محمد الباقر، ابو جعفراست رضی  الله عنهما.

سه لقب وی جواد، قانع و مرتضی است كه مشهورترین آنها " جواد" است . رنگ پوست او سفید، قامتش معتدل و نقش انگشترش نعم المقدّرالله، و وارث علم پدر بود. (9)

علی جلال حسینی:

علی جلال حسینی دانشمند بزرگ مصری می نویسد:

" محمدالجواد ابوجعفر دوم، فرزند علی (ع) در سال 195 هجری در مدینه دیده به جهان گشود.  وی  با  وجود سن كم در علم و فضیلت سرآمد همه عالمان و اهل فضیلت زمان خویش بود. (10)

خیرالدین زركلی:

خیرالدین زركلی می نویسد: " ابوجعفر جواد (ع) چون اجداد خویش مقام بلندی داشت . هوشمند و خوش بیان بود و استعداد نیرومند و اصیلی داشت. (11)

پی نوشت ها

1- بحارالانوار، ج50، ص75 /  موسوعة الامام الجواد(ع)، ج1 ، صص360 و 363/  اعیان الشیعه ، ج3 ، ص 129.

2- المناقب لابن شهرآشوب ،ج4 ، ص389 / موسوعة الامام الجواد (ع) ،ج1 ، ص362.

3- تذكرة الخواص ، ص202 / الامام جواد (ع) ، ص72 .

4- كشف الغمه، ج2، ص186.

5- حلیة الابرار، ج 4، ص568 / الفصول المهه، ص266 / موسوعة الامام الجواد (ع) ، ج1 ، ص364 / سرور الفؤاد ابوالقاسم سحاب ، صص 40 و 41 .

6- الوافی بالوافیات، ص105 / الامام محمد الجواد (ع) ، ص73 .

7- منهاج السند، ص 127.

8 - جامع كرامات الاولیاء ،ج1 ، ص100.

9- جوهرة الكلام ، ص147 / الامام الجواد (ع) ، ص76 .

10- زندگانی امام جواد(ع)، ص200.

11- الامام محمد الجواد (ع) ، ص76 / زندگانی امام جواد (ع)، ص200.

مناظرات امام جواد (ع)

از آنجا كه امام جواد نخستين امامى بود كه در خرد سالى به منصب امامت رسيد (1) ، حضرت مناظرات و بحث و گفتگوهايى داشته است كه برخى‏از آنها بسيار پر سر و صدا و هيجان انگيز و جالب بوده است.

علت اصلى پيدايش اين مناظرات اين بود كه از يك طرف، امامت او به خاطر كمى سن براى بسيارى از شيعيان كاملا ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانايان شيعه بر اساس عقيده شيعه هيچ شك و ترديدى در اين زمينه نداشتند) از اين رو براى اطمينان خاطر و به عنوان آزمايش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى‏كردند.

از طرف ديگر، در آن مقطع زمانى، قدرت «معتزله‏» افزايش يافته بود و مكتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حكومت وقت در آن زمان از آنان حمايت و پشتيبانى مى‏كرد و از سلطه و نفوذ خود و ديگر امكانات مادى و معنوى حكومتى، براى استوارى و تثبيت‏خط فكرى آنان و ضربه زدن به گروههاى ديگر و تضعيف موقعيت و نفوذ آنان به هر شكلى بهره بردارى مى‏كرد.

مى‏دانيم كه خط فكرى اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذير بشرى افراط مى‏نمود: معتزليان دستورها و مطالب دينى را به عقل خود عرضه مى‏كردند و آنچه را كه عقلشان صريحا تاييد مى‏كرد مى‏پذيرفتند و بقيه را رد و انكار مى‏كردند و چون نيل به مقام امامت امت در سنين خردسالى با عقل ظاهر بين آنان قابل توجيه نبود، سؤالات دشوار و پيچيده‏اى را مطرح مى‏كردند تا به پندار خود، آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست‏ بدهند!

ولى در همه اين بحثها و مناظرات علمى، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهاى قاطع و روشنگر، هر گونه شك و ترديد را در مورد پيشوايى خود از بين مى‏برد و امامت‏خود و نيز اصل امامت را تثبيت مى‏نمود. به همين دليل بعد از او در دوران امامت‏حضرت هادى (كه او نيز در سنين كودكى به امامت رسيد) اين موضوع مشكلى ايجاد نكرد، زيرا ديگر براى همه روشن شده بود كه خردسالى تاثيرى در برخوردارى از اين منصب خدايى ندارد.
 
مناظره با يحيى بن اكثم (2)

وقتى «مامون‏» از «طوس‏» به «بغداد» آمد، نامه ‏اى براى حضرت جواد -عليه السلام- فرستاد و امام را به بغداد دعوت كرد. البته اين دعوت نيز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهرى و در واقع سفر اجبارى بود.

حضرت پذيرفت و بعد از چند روز كه وارد بغداد شد، مامون او را به كاخ خود دعوت كرد و پيشنهاد تزويج دختر خود «ام الفضل‏» را به ايشان كرد.
 
امام در برابر پيشنهاد او سكوت كرد. (3) مامون اين سكوت را نشانه رضايت‏حضرت شمرد و تصميم گرفت مقدمات اين امر را فراهم سازد.

او در نظر داشت مجلس جشنى تشكيل دهد، ولى انتشار اين خبر در بين بنى عباس انفجارى به وجود آورد: بنى عباس اجتماع كردند و با لحن اعتراض آميزى به مامون گفتند: اين چه برنامه ‏اى است؟
اكنون كه على بن موسى از دنيا رفته و خلافت ‏به عباسيان رسيده باز مى‏خواهى خلافت را به آل على برگردانى؟ ! بدان كه ما نخواهيم گذاشت اين كار صورت بگيرد، آيا عداوتهاى چند ساله بين ما را فراموش كرده‏اى؟ !

مامون پرسيد: حرف شما چيست؟

گفتند: اين جوان خردسال است و از علم و دانش بهره‏اى ندارد.

مامون گفت: شما اين خاندان را نمى‏شناسيد، كوچك و بزرگ اينها بهره عظيمى از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نيست او را آزمايش كنيد و مرد دانشمندى را كه خود قبول داريد بياوريد تا با اين جوان بحث كند و صدق گفتار من روشن گردد.

عباسيان از ميان دانشمندان، «يحيى بن اكثم‏» را (به دليل شهرت علمى وى) انتخاب كردند و مامون جلسه‏ اى براى سنجش ميزان علم و آگاهى امام جواد ترتيب داد. در آن مجلس يحيى رو به مامون كرد و گفت: اجازه مى‏دهى سؤالى از اين جوان بنمايم؟

مامون گفت: از خود او اجازه بگير.

يحيى از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

يحيى گفت: درباره شخصى كه محرم بوده و در آن حال حيوانى را شكار كرده است، چه مى‏گوييد؟ (4)

امام جواد -عليه السلام- فرمود: آيا اين شخص، شكار را در حل (خارج از محدوده حرم) كشته است‏ يا در حرم؟
عالم به حكم حرمت ‏شكار در حال احرام بوده يا جاهل؟
عمدا كشته يا بخطا؟
آزاد بوده يا برده؟
صغير بوده يا كبير؟
براى اولين بار چنين كارى كرده يا براى چندمين بار؟
شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟
از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟
باز هم از انجام چنين كارى ابا ندارد يا از كرده خودپشيمان است؟
در شب شكار كرده يا در روز؟
در احرام عمره بوده يا احرام حج؟!
 
يحيى بن اكثم از اين همه فروع كه امام براى اين مسئله مطرح نمود، متحير شد و آثار ناتوانى و زبونى در چهره ‏اش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طورى كه حضار مجلس ناتوانى او را در مقابل آن حضرت نيك دريافتند.

مامون گفت: خداى را بر اين نعمت‏ سپاسگزارم كه آنچه من انديشيده بودم همان شد.
 
سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آيا اكنون آنچه را كه نمى‏پذيرفتيد دانستيد؟ ! (5)
 

حكم شكار در حالات گوناگون توسط مُحرم

آنگاه پس از مذاكراتى كه در مجلس صورت گرفت، مردم پراكنده گشتند و جز نزديكان خليفه، كسى در مجلس نماند.
مامون رو به امام جواد-عليه السلام-كرد و گفت: قربانت گردم خوب است احكام هر يك از فروعى را كه در مورد كشتن صيد در حال احرام مطرح كرديد، بيان كنيد تا استفاده كنيم.

امام جواد -عليه السلام- فرمود: بلى، اگر شخص محرم در حل (خارج از حرم) شكار كند و شكار از پرندگان بزرگ باشد، كفاره‏اش يك گوسفند است و اگر در حرم بكشد كفاره‏اش دو برابر است؛ و اگر جوجه پرنده ‏اى را در بيرون حرم بكشد كفاره ‏اش يك بره است كه تازه از شير گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بكشد هم بره و هم قيمت آن جوجه را بايد بدهد؛ و اگر شكار از حيوانات وحشى باشد، چنانچه گورخر باشد كفاره ‏اش يك گاو است و اگر شتر مرغ باشد كفاره‏اش يك شتر است و اگر آهو باشد كفاره آن يك گوسفند است و اگر هر يك از اينها را در حرم بكشد كفاره‏اش دو برابر مى‏شود.

و اگر شخص محرم كارى بكند كه قربانى بر او واجب شود، اگر در احرام حج‏ باشد بايد قربانى را در «منى‏» ذبح كند و اگر در احرام عمره باشد بايد آن را در «مكه‏» قربانى كند. كفاره شكار براى عالم و جاهل به حكم، يكسان است؛ منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب كفاره) گناه نيز كرده است، ولى در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است.

كفاره شخص آزاد بر عهده خود او است و كفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغير كفاره نيست ولى بر كبير واجب است و عذاب آخرت از كسى كه از كرده ‏اش پشيمان است‏ برداشته مى‏شود، ولى آنكه پشيمان نيست كيفر خواهد شد (6).

 قاضى القضات مات مى‏شود!

مامون گفت: احسنت اى ابا جعفر! خدا به تو نيكى كند! حال خوب است‏ شما نيز از يحيى بن اكثم سؤالى بكنيد همان طور كه او از شما پرسيد.

در اين هنگام ابو جعفر-عليه السلام-به يحيى فرمود: بپرسم؟ يحيى گفت: اختيار با شماست فدايت‏شوم، اگر توانستم پاسخ مى‏گويم و گرنه از شما بهره‏مند مى‏شوم.

ابو جعفر-عليه السلام-فرمود: به من بگو در مورد مردى كه در بامداد به زنى نگاه‏مى‏كند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا مى‏آيد آن زن بر او حلال مى‏شود، و چون ظهر مى‏شود باز بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عصر مى‏رسد بر او حلال مى‏گردد، و چون آفتاب غروب مى‏كند بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عشاء مى‏شود بر او حلال مى‏گردد، و چون شب به نيمه مى‏رسد بر او حرام مى‏شود، و به هنگام طلوع فجر بر وى حلال مى‏گردد؟

اين چگونه زنى است و با چه چيز حلال و حرام مى‏شود؟

يحيى گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ اين پرسش راه نمى‏برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمى‏دانم، اگر صلاح مى‏دانيد از جواب آن، ما را مطلع سازيد.

ابو جعفر-عليه السلام-فرمود: اين زن، كنيز مردى بوده است. در بامدادان، مرد بيگانه ‏اى به او نگاه مى‏كند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا مى‏آيد، كنيز را از صاحبش مى‏خرد و بر او حلال مى‏شود، چون ظهر مى‏شود او را آزاد مى‏كند و بر او حرام مى‏گردد، چون عصر فرا مى‏رسد او را به حباله نكاح خود در مى‏آورد و بر او حلال مى‏شود، به هنگام مغرب او را «ظهار» مى‏كند. (7) و بر او حرام مى‏شود، موقع عشا كفاره ظهار مى‏دهد و مجددا بر او حلال مى‏شود چون نيمى از شب مى‏گذرد او را طلاق مى‏دهد و بر او حرام مى‏شود و هنگام طلوع فجر رجوع مى‏كند و زن بر او حلال مى‏گردد (8) .

 جلوه‏ هايى از علم گسترده امام

1-فتواى قضائى امام و شكست فقهاى دربارى

امام جواد -عليه السلام- غير از مناظراتش كه دو نمونه از آن ياد شد، گاه از راههاى ديگر نيز بيمايگى فقها و قضات دربارى را روشن نموده برترى خود بر آنان را در پرتو علم امامت ثابت مى‏كرد و از اين رهگذر اعتقاد به اصل «امامت‏» را در افكار عمومى تثبيت مى‏نمود.

از آن جمله فتوايى بود كه امام در مورد چگونگى قطع دست دزد صادر كرد كه تفصيل آن بدين قرار است:
 
«زرقان‏» (9) ، كه با «ابن ابى دؤاد» (10) دوستى و صميميت داشت، مى‏گويد: يك روز «ابن ابى دؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالى كه بشدت افسرده و غمگين بود. علت را جويا شدم. گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بيست ‏سال پيش مرده بودم! پرسيدم: چرا؟

گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر (امام جواد) در مجلس معتصم بر سرم آمد!

گفتم: جريان چه بود؟

گفت: شخصى به سرقت اعتراف كرد و از خليفه (معتصم) خواست كه با اجراى كيفر الهى او را پاك سازد. خليفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن على‏» (حضرت جواد) را نيز فرا خواند و از ما پرسيد: دست دزد از كجا بايد قطع شود؟

من گفتم: از مچ دست.

گفت: دليل آن چيست؟

گفتم: چون منظور از دست در آيه تيمم: «فامسحوا بوجوهكم و ايديكم‏» (11) : «صورت و دستهايتان را مسح كنيد» تا مچ دست است.

گروهى از فقها در اين مطلب با من موافق بودند و مى‏گفتند: دست دزد بايد از مچ قطع شود، ولى گروهى ديگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود، و چون معتصم دليل آن را پرسيد، گفتند: منظور از دست در آيه وضو: «فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق‏» (12) : «صورتها و دستهايتان را تا آرنج ‏بشوييد» تا آرنج است.

آنگاه معتصم رو به محمد بن على (امام جواد) كرد و پرسيد: نظر شما در اين مسئله چيست؟

گفت: اينها نظر دادند، مرا معاف بدار.

معتصم اصرار كرد و قسم داد كه بايد نظرتان را بگوييد.

محمد بن على گفت: چون قسم دادى نظرم را مى‏گويم. اينها در اشتباهند، زيرا فقط انگشتان دزد بايد قطع شود و بقيه دست‏بايد باقى بماند.

معتصم گفت: به چه دليل؟

گفت: زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق مى‏پذيرد: صورت (پيشانى) ، دو كف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشت‏بزرگ پا) . بنا بر اين اگر دست دزد از مچ يا آرنج قطع شود، دستى براى او نمى‏ماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نيز خداى متعال مى‏فرمايد:
«و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا» (13) : «سجده گاهها (هفت عضوى كه‏سجده بر آنها انجام مى‏گيرد) از آن خداست، پس، هيچ كس را همراه و همسنگ با خدا مخوانيد (و عبادت نكنيد) » (14) و آنچه براى خداست، قطع نمى‏شود.

«ابن ابى دؤاد» مى‏گويد: معتصم جواب محمد بن على را پسنديد و دستور داد انگشتان دزد را قطع كردند (و ما نزد حضار، بى آبرو شديم!) و من همانجا (از فرط شرمسارى و اندوه) آرزوى مرگ كردم! (15)

2-حديث‏ سازان رسوا مى‏شوند!

نقل شده است كه پس از آنكه مامون دخترش را به امام جواد تزويج كرد (16) در مجلسى كه مامون و امام و يحيى بن اكثم و گروه بسيارى در آن حضور داشتند، يحيى‏به امام گفت:
روايت‏ شده است كه جبرئيل به حضور پيامبر رسيد و گفت: يا محمد! خدا به شما سلام مى‏رساند و مى‏گويد: «من از ابوبكر راضى هستم، از او بپرس كه آيا او هم از من راضى است؟ » . نظر شما درباره اين حديث چيست؟ (17)

امام فرمود: من منكر فضيلت ابوبكر نيستم، ولى كسى كه اين خبر را نقل مى‏كند بايد خبر ديگرى را نيز كه پيامبر اسلام در حجة الوداع بيان كرد، از نظر دور ندارد. پيامبر فرمود: «كسانى كه بر من دروغ مى‏بندند، بسيار شده‏اند و بعد از من نيز بسيار خواهند بود. هر كس بعمد بر من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثى از من براى شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنت من عرضه كنيد، آنچه را كه با كتاب خدا و سنت من موافق بود، بگيريد و آنچه را كه مخالف كتاب خدا و سنت من بود، رها كنيد» .

امام جواد افزود: اين روايت (درباره ابوبكر) با كتاب خدا سازگار نيست، زيرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفريديم و مى‏دانيم در دلش چه چيز مى‏گذرد و ما از رگ گردن به او نزديكتريم‏» (18) .
آيا خشنودى و ناخشنودى ابوبكر بر خدا پوشيده بوده است تا آن را از پيامبر بپرسد؟ ! اين عقلا محال است.

يحيى گفت: روايت‏شده است كه: «ابوبكر و عمر در زمين، مانند جبرئيل در آسمان هستند» .

حضرت فرمود: درباره اين حديث نيز بايد دقت ‏شود، چرا كه جبرئيل و ميكائيل دو فرشته مقرب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهى از آن دو سر نزده است ‏و لحظه ‏اى از دايره اطاعت ‏خدا خارج نشده ‏اند، ولى ابوبكر و عمر مشرك بوده ‏اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده ‏اند، اما اكثر دوران عمرشان را در شرك و بت پرستى سپرى كرده ‏اند، بنابر اين محال است كه خدا آن دو را به جبرئيل و ميكائيل تشبيه كند.

يحيى گفت: همچنين روايت‏شده است كه: «ابو بكر و عمر دو سرور پيران اهل بهشتند» (19) . درباره اين حديث چه مى‏گوييد؟ .

حضرت فرمود: اين روايت نيز محال است كه درست‏ باشد، زيرا بهشتيان همگى جوانند و پيرى در ميان آنان يافت نمى‏شود (تا ابو بكر و عمر سرور آنان باشند! ) اين روايت را بنى اميه، در مقابل حديثى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم درباره حسن و حسين-عليهما السلام-نقل شده است كه «حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتند» ، جعل كرده ‏اند.
 
يحيى گفت: روايت‏ شده است كه «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است‏».

حضرت فرمود: اين نيز محال است؛ زيرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد صلى الله عليه و آله و سلم و همه انبيا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت ‏با نور اينها روشن نمى‏شود ولى با نور عمر روشن مى‏گردد؟!

يحيى اظهار داشت: روايت‏ شده است كه «سكينه‏» به زبان عمر سخن مى‏گويد (عمر هر چه گويد، از جانب ملك و فرشته مى‏گويد).
 
حضرت فرمود: من منكر فضيلت عمر نيستم؛ ولى ابوبكر، با آنكه از عمر افضل است، بالاى منبر مى‏گفت: «من شيطانى دارم كه مرا منحرف مى‏كند، هرگاه‏ ديديد از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست ‏باز آوريد» .

يحيى گفت: روايت‏ شده است كه پيامبر فرمود: «اگر من به پيامبرى مبعوث نمى‏شدم، حتما عمر مبعوث مى‏شد» (20).
 
امام فرمود: كتاب خدا (قرآن) از اين حديث راست ‏تر است، خدا در كتابش فرموده است: «به خاطر بياور هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح... » (21) . از اين آيه صريحا بر مى‏آيد كه خداوند از پيامبران پيمان گرفته است، در اين صورت چگونه ممكن است پيمان خود را تبديل كند؟ هيچ يك از پيامبران به قدر چشم به هم زدن به خدا شرك نورزيده‏ اند، چگونه خدا كسى را به پيامبرى مبعوث مى‏كند كه بيشتر عمر خود را با شرك به خدا سپرى كرده است؟! و نيز پيامبر فرمود: «در حالى كه آدم بين روح و جسد بود (هنوز آفريده نشده بود) من پيامبر شدم‏» .
 
باز يحيى گفت: روايت ‏شده است كه پيامبر فرمود: «هيچگاه وحى از من قطع نشد، مگر آنكه گمان بردم كه به خاندان خطاب (پدر عمر) نازل شده است‏» ، يعنى نبوت از من به آنها منتقل شده است.

حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا امكان ندارد كه پيامبر در نبوت خود شك كند، خداوند مى‏فرمايد: «خداوند از فرشتگان و همچنين از انسانها رسولانى بر مى‏گزيند» (22) . (بنابر اين، با گزينش الهى، ديگر جاى شكى براى پيامبر در باب پيامبرى خويش وجود ندارد).
 
يحيى گفت: روايت‏ شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اگر عذاب نازل مى‏شد، كسى جز عمر از آن نجات نمى‏يافت‏».

حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا خداوند به پيامبر اسلام فرموده است: «و مادام كه تو در ميان آنان هستى، خداوند آنان را عذاب نمى‏كند و نيز مادام كه استغفار مى‏كنند، خدا عذابشان نمى‏كند» (23). بدين ترتيب تا زمانى كه پيامبر در ميان مردم است و تا زمانى كه مسلمانان استغفار مى‏كنند، خداوند آنان را عذاب نمى‏كند (24) .

پاسخ گویی سریع

اربلی رحمة الله در کتاب « کشف الغمّة» از محمّد بن طلحه نقل کرده است:

مأمون یک سال بعد از شهادت حضرت رضا علیه السلام به بغداد آمد، روزی به قصد شکار از شهر خارج شد و در مسیر راه از کوچه ای عبورش افتاد که بچه ها در آنجا بازی می کردند و حضرت جواد علیه السلام با آنها ایستاده بود و در آن هنگام یازده سال بیشتر از عمر شریفش نگذشته بود.

بچّه ها با مشاهده ی مأمون همگی پراکنده شده و فرار کردند، ولی حضرت جواد علیه السلام از جای خود حرکت نکرد. مأمون نزدیک آمد و نگاهی به آن حضرت نمود و گفت: ای پسر چرا به همراه بچّه ها فرار نکردی؟

امام علیه السلام فوراً جواب داد: راه تنگ نبود تا با رفتن خود آن را وسیع گردانم، و گناهی مرتکب نشده ام تا از عقوبت آن بترسم، و گمانم به تو نیکو است که کسی را بدون گناه ضرر نمی رسانی.

مأمون از آن سخنان شیوا و محکم او بسیار تعجّب کرد و پرسید: اسم تو چیست؟

فرمود: نام من محمّد است. عرض کرد که فرزند چه کسی هستی؟

فرمود: من فرزند علی بن موسی الرضا هستم.

مأمون بر پدر آن حضرت درود و رحمت فرستاد، و به سوی مقصد خود روانه شد، چون از آبادی دور شد بازِ شکاری را به دنبال درّاجی ( پرنده ای است شبیه کبک ) فرستاد، باز از دیدگان او برای مدتی ناپدید گشت، و وقتی برگشت در منقارش ماهی کوچکی بود که هنوز آثار حیات در وجودش مشاهده می شد، خلیفه از دیدن آن بسیار تعجب کرد، سپس آن را در دستش گرفت و از همان راهی که آمده بود برگشت.

چون به آن محل که حضرت جواد علیه السلام را ملاقات کرده بود رسید بچّه ها را دید که مثل سابق آنجا را ترک گفته و فرار نمودند ولی این بار هم آن حضرت از جای خود حرکت نکرد و همانجا ایستاد، خلیفه نزدیک آمد و سؤال کرد: در دست من چیست؟ فرمود:

« خداوند تبارک و تعالی به مشیت خود در دریای قدرتش ماهی های کوچکی را می آفریند، و باز شکاری پادشاهان آن را صید می کنند و پادشاهان آن را در میان دست پنهان می کنند تا فرزندان اهل بیت نبوّت را با این وسیله امتحان کنند.»

چون مأمون این کلمات را از آن حضرت شنید تعجب کرد، و ضمن نگاه عمیقی که به او کرد گفت: براستی که فرزند امام رضا علیه السلام هستی، و احسان خود را به آن حضرت دو چندان کرد. 25

 

پى ‏نوشتها:

1) پس از آن حضرت، فرزندش على هادى-عليه السلام-نيز در همين سنين و بلكه كمتر از آن به امامت رسيد و بعد از او امام مهدى-عليه السلام-نيز، در حالى كه بيش از نج‏سال نداشت، به اين منصب نائل گرديد.

2) يحيى يكى از دانشمندان نامدار زمان مامون، خليفه عباسى، بود كه شهرت علمى او در رشته‏هاى گوناگون علوم آن زمان زبانزد خاص و عام بود. او در علم فقه تبحر فوق العاده‏اى داشت و با آنكه مامون خود از نظر علمى وزنه بزرگى بود، ولى چنان شيفته مقام علمى يحيى بود كه اداره امور مملكت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام قضاء را نيز به وى واگذار كرد. يحيى علاوه بر اينها ديوان محاسبات و رسيدگى به فقرا را نيز عهده دار بود. خلاصه آنكه تمام كارهاى كشور اسلامى پهناور آن روز زير نظر او بود و چنان در دربار مامون تقرب يافته بود كه گويى نزديكتر از او به مامون كسى نبود.
اما متاسفانه يحيى، با آن مقام بزرگ علمى، از شخصيت معنوى برخوردار نبود. او علم را براى رسيدن به مقام و شهرت و به منظور فخر فروشى و برترى جويى فراگرفته بود. هر دانشمندى به ديدار او مى‏رفت، آنقدر از علوم گوناگون از وى سؤال مى‏كرد تا طرف به عجز خود در مقابل وى اقرار كند!

3) در مورد ازدواج امام جواد، در صفحات آينده توضيح خواهيم داد.

4) يكى از اعمالى كه براى اشخاص در حال احرام، در جريان اعمال حج‏يا عمره حرام است‏شكار كردن است. در ميان احكام فقهى، احكام حج، پيچيدگى خاصى دارد، ازينرو افرادى مثل يحيى بن اكثم، از ميان مسائل مختلف، احكام حج را مطرح مى‏كردند تا به پندار خود، امام را در بن بست علمى قرار دهند!

5) مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه. ق، ج 50، ص 75-76-قزوينى، سيد كاظم، الامام الجواد من المهد الى اللحد، الطبعة الاولى، بيروت، مؤسسة البلاغ، 1408 ه. ق، ص 168-172. راوى اين قضيه «ريان بن شبيب‏» -دايى معتصم-است كه از ياران امام رضا-عليه السلام-و امام جواد و از محدثان مورد وثوق بوده است (قزوينى، همان كتاب، ص 168-شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص 319-321-طبرسى، الاحتجاج، نجف، المطبعة المرتضوية، 1350، ص 245-مسعودى، اثبات الوصية، نجف، منشورات المطبعة الحيدرية، 1374 ه. ق، ص 216-شيخ مفيد، الاختصاص، تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية-قم المقدسة، ص 99) .

6) مجلسى، همان كتاب، ص 77-قزوينى، همان كتاب، ص 174-شيخ مفيد، الارشاد، ص 322-طبرسى، همان كتاب، ص 246-مسعودى، همان كتاب، ص 217-شيخ مفيد، الاختصاص، ص 100.

7) ظهار عبارت از اين است كه مردى به زن خود بگويد: پشت تو براى من يا سبت‏به من، مانند پشت مادرم يا خواهرم، يا دخترم هست، و در اين صورت بايد كفاره ظهار بدهد تا همسرش مجددا بر او حلال گردد. ظهار پيش از اسلام در عهد جاهليت نوعى طلاق حساب مى‏شد و موجب حرمت ابدى مى‏گشت، ولى حكم آن در اسلام تغيير يافت و فقط موجب حرمت و كفاره (به شرحى كه گفته شد) گرديد.

8) مجلسى، همان كتاب، ص 78-قزوينى، همان كتاب، ص 175-شيخ مفيد، الارشاد، ص 322-طبرسى، همان كتاب، ص 247.

9) زرقان (بر وزن عثمان) لقب ابو جعفر بوده كه مردى محدث بوده است و فرزندش بنام «عمرو» استاد اصمعى محسوب مى‏شده است (مجلسى، همان كتاب، ج 50، ص 5، پاورقى) .

10) ابن ابى دؤاد (بر وزن غراب) در زمان خلافت مامون، معتصم، واثق و متوكل عباسى، قاضى بغداد بوده است (مجلسى، همان كتاب، ص 5، پاورقى)

11) سوره مائده: آيه 5.

12) سوره مائده: آيه 5.

13) سوره جن: آيه 18.

14) مسجد (بكسر جيم: بر وزن مجلس، يا بفتح جيم: بر وزن مشعل، جمع آن مساجد) به معناى محل سجده است، و همان طور كه مسجدها و خانه خدا و مكانى كه پيشانى روى آن قرار مى‏گيرد، محل سجده هستند، خود پيشانى و شش عضو ديگر نيز كه با آنها سجده مى‏كنيم محل سجده محسوب مى‏شوند و به همين اعتبار در اين روايت «المساجد» به معناى هفت عضوى كه با آنها سجده مى‏شود، تفسير شده است. نيز در دو روايت ديگر از امام صادق-عليه السلام-در كتاب كافى و همچنين يك روايت در تفسير على بن ابراهيم قمى «المساجد» به همين هفت عضو تفسير شده است. شيخ صدوق نيز در كتاب «فقيه‏» ، «المساجد» را به هفت عضو سجده تفسير نموده است. همين معنا را از «سعيد بن جبير» و «زجاج‏» و «فراء» نيز نقل كرده‏اند. ضمنا بايد توجه داشت كه اگر تفسير «المساجد» به هفت عضو ياد شده، جاى خدشه داشت، حتما فقهائى كه در مجلس معتصم حاضر و در صدد خرده‏گيرى بر كلام امام بودند، اشكال مى‏كردند. بنا بر اين چون هيچ گونه اعتراضى از طرف فقهاى حاضر در مجلس ابراز نشد، معلوم مى‏شود به نظر آنان نيز «المساجد» به معناى هفت عضو سجده بوده و يا لااقل يكى از معانى آن محسوب مى‏شده است. (پيشواى نهم حضرت امام محمد تقى-عليه السلام-، مؤسسه در راه حق، ص 26-29، به نقل از: تفسير صافى، ج 2، ص 752-تفسير نور الثقلين، ج 5، ص 440-تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 372) .

15) پيشواى نهم... ، همان صفحات-طبرسى، مجمع البيان، شركة المعارف الاسلامية، 1379 ه. ق، ج 10، ص 372-عياشى، كتاب التفسير، تصحيح و تعليق: حاج سيد هاشم رسولى محلاتى
، قم، مطبعة علمية، ج 1، ص 320-سيد هاشم حسيني بحراني، البرهان في تفسير القرآن، قم، مطبوعاتي اسماعيليان، ج 1، ص 471-مجلسى، همان كتاب، ج 50، ص 1-5-قزوينى، همان كتاب، ص 294-شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج 18، ص 490 (ابواب حد السرقة، باب 4) .

16) در مورد اين ازدواج در صفحات آينده بحث‏خواهيم كرد.

17) علامه امينى در كتاب الغدير (ج 5، ص 321) مى‏نويسد: اين حديث دروغ و از احاديث مجعول محمد بن بابشاذ است.

18) «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (سوره ق: 16) .

19) علامه امينى اين حديث را از برساخته‏هاى «يحيى بن عنبسة‏» شمرده و غير قابل قبول مى‏داند، زيرا يحيى شخصى جاعل حديث و دغلكار بوده است (الغدير، ج 5، ص 322) . «ذهبى‏» نيز «يحيى بن عنبسه‏» را جاعل حديث و دغلكار و دروغگو مى‏داند و او را معلوم الحال شمرده و احاديثش را مردود معرفى مى‏كند (ميزان الاعتدال، الطبعة الاولى، تحقيق: على محمد البجاوى، دار احياء الكتب العربية، 1382 ه. ق، ج 4، ص 400) .

20) علامه امينى ثابت كرده است كه راويان اين حديث دروغگو بوده ‏اند (الغدير، ج 5، ص 312 و 316) .

21) «و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح‏» (سوره احزاب: 7)

22) «الله يصطفي من الملائكة رسلا و من الناس‏» (سوره حج: 75)

23) «و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون‏» (سوره انفال: 33)

24) طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعة المرتضوية، 1350 ه. ق، ج 2، ص 247-248-مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه. ق، ج 50، ص 80-83-قرشى، سيد على اكبر، خاندان وحى، چاپ اول، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1368 ه. ش، ص 644-647-مقرم، سيد عبد الرزاق، نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد-عليه السلام-، ترجمه دكتر پرويز لولاور، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1370 ه. ش، ص 98-100.

25) کشف الغمّه: ج 2 ، ص 344.

نمونه هايى از فضايل و سيره فردى امام محمد بن على الجواد(ع)


از ‏جانب مادرم فاطمه (س) طواف كنيد

1- موسى بن قاسم گويد: به أبى جعفر ثانى (امام جواد) (ع) گفتم: خواستم به عوض شما و پدرتان طواف كنم، ولى مى‏گويند از طرف اوصياء، طواف صحيح نيست؛ فرمود: نه، هر قدر بتوانى طواف كن، اين كار جايز است.
بعد از سه سال، به آن حضرت گفتم: من از شما اجازه خواستم كه از جانب شما و پدرتان طواف كنم، اجازه فرمودى، آنچه خدا خواست از طرف شما طواف كردم، بعد چيز ديگرى به نظرم آمد و به آن عمل كردم؟ امام فرمود: آن چيست ؟

گفتم: يك روز از طرف رسول الله (ص) سه بار طواف كردم، در روز دوم از طرف اميرالمؤمنين (ع) طواف به جاى آوردم، در روز سوم از جانب امام حسن و در روز چهارم از طرف امام حسين، روز پنجم بعوض على بن الحسين، روز ششم از أبى جعفر محمد بن على، روز هفتم از جعفر محمد، روز هشتم از جانب پدرت موسى بن جعفر روز نهم از جانب پدرت على بن موسى، روز دهم از جانب شما اى آقاى من!. اينها آنان هستند كه به ولايتشان عقيده دارم.

فرمود: آن وقت به خدا قسم به دينى اعتقاد دارى كه خداوند از بندگان غير آن را قبول ندارد، گفتم: گاهى هم از جانب مادرت فاطمه (س) طواف كردم وگاهى نكردم، فرمود: اين كار را زياد كن، اين انشاء الله أفضل اعمالى است كه مى‏كنى. 1

 * * *

نامه امام رضا (ع)به پسرش امام جواد(ع)‏

2- أبى نصر بزنطى فرموده: نامه امام رضا (ع) را خواندم كه به پسرش امام جواد نوشته بود: به من خبر رسيد كه چون سوار شدى غلامان تو را از در كوچك بيرون مى‏كنند، اين كار از بخل آنهاست، تا كسى از تو خيرى نبيند، تو را به حق خودم قسم مى‏دهم دخول و خروجت فقط از در بزرگ باشد و چون سوار شدى مقدارى پول طلا و نقره همراهت بردار تا هر كه سؤال كند چيزى به او بدهى.

هر كه از عموهايت از تو احسانى خواست كمتر از پنجاه دينار نده، بيشتر از آن به اختيار توست، هر كه از عمه‏ هايت چيزى از تو خواست كمتر از بيست و پنج دينار نده، زيادى به اختيار توست، من مى‏خواهم خدا تو را رفعت بخشد، انفاق كن، از جانب خدا از تنگدستى نترس. 2


* * *

نامه امام جواد (ع)به حاكم سجستان‏

3- مردى از بنى حنيفه گويد: در اولين سال خلافت معتصم عباسى كه امام جواد (ع) به حج رفته بود، با وى رفيق راه بودم روزى در سر سفره طعام كه عده‏اى از رجال خليفه نيز بودند، گفتم: فدايت شوم، والى ما مردى است كه شما اهل بيت را دوست دارد و من به دفتر او ماليات بدهكارم، اگر صلاح بدانيد نامه‏اى بنويسيد كه به من ارفاق كند.

امام فرمود: من او را نمى‏شناسم،گفتم: فدايت شوم، او همانطور است كه گفتم: از دوستان شماست، نامه شما به حال من مفيد است، امام (ع) كاغذ به دست گرفت و نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم آورنده نامه من از تو مذهب خوبى نقل كرد، از حكومت فقط كار نيك براى تو مى‏ماند، به برادرانت نيكى كن، بدان خداى تعالى ازاندازه ذره و خردل از تو سؤال خواهد كرد.

آن مرد گويد: چون وارد سجستان شدم، به حسين بن خالد كه والى آن جا بود خبر داده بودند كه از جانب امام صلوات الله عليه نامه‏اى براى او مى ‏آورم، والى در دو فرسخى شهر خودش را به من رسانيد نامه را به او دادم، گرفت و بوسيد و آن را بر دو چشم خويش گذاشت.

گفت: حاجتت چيست؟ گفتم: در دفتر تو ماليات بدهكارم، آن را از ديوان محو كرد و گفت: تا بر سر كار هستم ديگر ماليات مده، بعد گفت: خانواده‏ات چند نفر است؟ گفتم: فلان قدر، فرمود به من و آنها احسان كردند، تا او زنده بود ديگر ماليات ندادم، و تا زنده بود مرتب به من احسان مى‏كرد. 3


* * *

نامه امام جواد (ع)به على بن مهزيار اهوازى‏

4- امام جواد (ع) به ثقه جليل القدر على بن مهزيار اهوازى چنين نوشتند: بسم الله الرحمن الرحيم يا على! خداوند پاداش تو را نيكو گرداند و در بهشت خودش جاى دهد، و از خوارى دنيا و آخرت بدورت دارد، و با ما اهل بيت محشور فرمايد.
يا على! تو را امتحان كردم و در نصيحت و اطاعت و خدمت و توقير و احترام به امام و قيام به آنچه بر تو واجب است، صاحب اختيارت گردانيدم، اگر بگويم نظير تو را نديده‏ام اميدوارم راست گفته باشم.

خداوند پاداشت را جنات فردوس قرار بدهد، نه مقامت بر من پوشيده است و نه خدمتت در گرم و سرد و شب و روز، از خدا مى‏خواهم چون اولين و آخرين را براى قيامت جمع كند، رحمتى بر تو عنايت فرمايد كه بوسيله آن مورد غطبه ديگران باشى كه او شنونده دعاست.4

ناگفته نماند: على بن مهزيار اهوازى از امام رضا (ع) حديث نقل كرده و از خواص امام جواد (ع) بود و از جانب آن حضرت وكالت داشت و نيز از جانب امام هادى (ع)، درباره وى توقيعاتى از آن حضرت صادر شد كه مقام و عظمت او را در نزد شيعه روشن كرد، او در روايت، موثق بود و كتابهاى مشهور نوشت. (رجال نجاشى).


* * *

دستوربه مدارا با پدرناصبى ‏

5- بكربن صالح گويد: به امام ابى جعفر ثانى (ع) نوشت: پدرم ناصبى و خبيث الرأى است، از او بسيار سختى ديده ‏ام، فدايت شوم براى من دعا كن و بفرما: چه كنم، آيا افشاء و رسوايش كنم يا با او مدارا نمايم؟

امام (ع) در جواب نوشت: مضمون نامه‏ات در باره پدرت فهميدم، پيوسته انشاء الله براى تو دعا مى‏كنم، مدارا براى تو بهتر از افشاگرى است، با سختى آسانى هست، صبر كن «ان العاقبة للمتقين» خدا تو را در ولايت كسى كه در ولايتش هستى ثابت فرمايد. ما و شما در امانت خدا هستيم خدايى كه امانتهاى خويش را ضايع نمى‏كند.

بكربن صالح گويد: خدا قلب پدرم را به من برگردانيد بطورى كه در كارى با من مخالفت نمى‏كرد. 5.


* * *

معجزه ‏اى از جواد الائمه صلوات الله عليه

6- شيخ مفيد رحمةالله از محمد بن حسان از على بن خالد نقل كرده: گويد: در سامراء بودم، گفتند: مردى را از شام آورده و زندان انداخته ‏اند چون ادعا كرده كه من پيغمبرم، اين سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببينم، با زندانبانان آشتى برقرار كردم تا اجازه دادند پيش او بروم.

بر خلاف شايعه ‏اى كه راه انداخته بودند، ديدم آدم وارسته و عاقلى است، گفتم: فلانى درباره تو مى‏گويند كه ادعاى نبوت كرده‏ اى و علت زندان رفتنت همين است؟
گفت: حاشا كه من چنين ادعايى كرده باشم، جريان من از اين قرار است:

من در شام در محلى كه گويند: رأس مبارك امام حسين را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه ديدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخيز برويم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بوديم كه ديدم در مسجد كوفه هستم، فرمود: اين جا را مى‏شناسى؟

گفتم: آرى، مسجد كوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بيرون آمديم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه ديدم كه در مسجد مدينه هستيم .

به رسول خدا (ص) سلام كرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقدارى راه رفتيم ناگاه ديدم كه در مكه هستيم، كعبه را طواف كرد، من هم طواف كردم. 6
بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بوديم كه ديدم در جاى خودم كه در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم كه خدايا او كى بود و اين چه كار؟! يك سال از اين جريان گذشت كه ديدم باز همان شخص آمد، من از ديدن او شاد شدم، مرا دعوت كرد كه با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به كوفه و مدينه و مكه برد و به شام برگردانيد.

و چون خواست برود گفتم: تو را قسم مى‏دهم به آن خدايى كه بر اين كار قدرت داده بگو تو كيستى؟! فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم:

«قلت سألتك بالحق الذى أَقدرك على ما رايتُ منك إلاّ أَخْبر تَنى من انت قال: أنا محمد بن على بن موسى بن جعفر (ع)».

من اين جريان را به دوستان و آشنايان خبر دادم، قضيه منتشر گرديد تا به گوش محمد بن عبدالملك زيات 7 رسيد، او فرمان داد مرا به زنجير كشيده به اين جا آوردند و اين ادعاى محال را به من نسبت دادند، گفتم: جريان تو را به محمد بن عبدالملك زيات برسانم؟ گفت: برسان .

من نامه‏ اى به محمد بن عبدالملك وزير اعظم معتصم عباسى نوشته، جريان او را باز گفتم، وزير در زير نامه من نوشته بود: احتياج به خلاص كردن ما نيست، به آن كس كه تو را از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برد و باز به شام برگردانيد و همه را در يك شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد كند.

على بن خالد گويد: من از ديدن جواب نامه، از نجات او مأيوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلى بدهم و چون به زندان آمدم ديدم مأموران زندان همه غرق در حيرتند و بى خود به اين طرف و آن طرف مى‏دوند، گفتم: جريان چيست؟!

گفتند: آن زندانى در زنجير و مدعى نبوت، از ديشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نيست به آسمان و يا به زير زمين رفته و يا مرغان هوا او را ربوده‏ اند؛ على بن خالد، زيدى مذهب بود، از ديدن اين ماجرا معتقد به امامت گرديد و اعتقادش خوب شد. 8

* * *

معجزه ای دیگر

7- کلینی رحمةالله در کتاب «کافی» بابی تحت عنوان « آنچه به سبب آن ادعای حقّ و باطل از یکدیگر جدا می گردد» تشکیل داده و در آنجا از محمّد بن ابی العلاء نقل کرده است که گفت:

از یحیی بن اکثم قاضی سامراء – بعد از آن که او را بسیار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمّد علیهم السلام سؤال کردم – شنیدم که گفت: روزی وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شدم تا قبر مبارک او را طواف کنم، حضرت جواد علیه السلام را دیدم که در آنجا طواف می کند، درباره  مسایلی که در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو کردم و او همه را جواب فرمود.

به ایشان عرض کردم: می خواهم سؤالی از شما بپرسم ولی بخدا قسم خجالت می کشم. امام علیه السلام فرمود:

من از آن سؤال به تو خبر می دهم قبل از آن که بپرسی، می خواهی سؤال کنی که امام  کیست؟

عرض کردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

فرمود: من امام هستم، عرض کردم نشانه ای می خواهم تا یقین کنم.

آن حضرت در دست خود عصایی داشت، وقتی من چنین گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت کرد و گفت:

"إنّ مولای امام هذا الزمان و هو الحجّة."

به راستی مولا و صاحب من امام این زمان است و او حجت پروردگار است.


1- كافى: ج 4 ص 314 كتاب الحج باب الطواف والحج عن الائمه (ع).
2- عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 8.
3- كافى: ج 5 ص 111 كتاب المعيشة باب عمل السلطان و جوائزهم.
4- بحار: ج 50 ص 105 از غيبت شيخ.
5- بحارالانوار : ج 50 ص 55.
6- در نقل كافى آمده كه گويد: اعمال حج را با او به جاى آورد.
7- محمد بن عبدالملك زيات مردى ناكس و توانائى بود و در تنور ميخ دارى كه براى شكنجه مجرمين به وجود آورده بود كشته شد، ماجراى عبرت انگيزى دارد.
8- ارشاد مفيد: ص 305، مرحوم كلينى آنرا در كافى: ج 1 ص 492 باب مولد أبى جعفر محمد بن على الثانى (ع) نقل كرده است، مجلسى رضوان الله عليه آنرا در بحار: ج 50 ص 38 - 40 از بصائرالدرجات نقل مى‏كند و مى‏گويد: آنرا شيخ مفيد در ارشاد و طبرسى در اعلام الورى از ابن قولويه از كلينى نقل كرده ‏اند.
9. اصول کافی،  ج 1، ص 353.


سلام بر جوادالائمه


امام جوان! درود بر لحظه‌های شفافی که با تو خواهند بود و مسیری که از عطر کلمات مقدست سرمست می‌شود؛ از 195 تا 220 هجری قمری!

درود بر دانایی متجلی در بزرگ و کوچک اهل‌بیت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله.

سلام بر این نور واحد که بی تغییر، در کالبد دوازده پیکر مطهر جاری شد!

تکلم کن تا تاریخ، دوباره از شگفتی، مات بماند.

- چگونه کودکی هشت ساله، این‌چنین تمام ذرات را متبرک می‌کند و تمام تفسیر کتاب آسمانی در قلب او متلاطم است؟

تکلم کن، تا یحیی بن‌ذکریا متولد شود؛ با شباهتی بی‌همتا با جوادالائمه علیه‌السلام؛

 «یَا یَحیی خُذِ الکِتابَ بِقُوَّهٍ و آتَیناهُ الحُکمَ صَبِیاً».

سیره ابن الرضا (علیه السلام)


در تاريخ ولادت حضرت امام محمّد تقى، ملقّب به جواد، اختلاف است.

قول مشهور اين است كه آن حضرت در دهم رجب سال 195 قمرى در مدينه چشم به جهان گشوده است.

كنيه آن حضرت ابوجعفر و پدر گرامىاش حضرت على بن موسى الرّضا و مادر بزرگوارش سبيكه، معروف به خيزران است.

دوران زندگى جوادالأئمّه(عليه السلام)مصادف با دوران حكومت مأمون و معتصم عبّاسى بود و معتصم در بغداد تصميم به قتل آن حضرت گرفت و سرانجام به وسيله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پيشواى معصوم را در 25 سالگى، مسموم كرد و به شهادت رساند.

زندگانى امام محمّد تقى، جوادالأَئِمّة(عليه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(عليه السلام) بود.

مأمون كوشش مىكرد كه دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزديك كند.
او توطئه خود را براى از ميان بردن جنبش و حركت تشيّع در چهارچوب خلافت عبّاسيان همچنان ادامه مىداد و هدفش اين بود كه بين امام و پايگاه مردمى او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولى مىخواست به طريقى اين نقشه را اجرا كند كه مردم تحريك نشوند.

مأمون، بر اساس همان نقشه قديمى، در جامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواج او درآورد تا از تأييد امام(عليه السلام)برخوردار باشد و اصرار كرد كه با كمال عزّت در كاخ مجلّل او زندگى كند.

امّا امام پافشارى مىورزيد كه به مدينه بازگردد تا نقشه مأمون را در كسب تأييد امام براى پايدارى خلافتى كه غصب كرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعيّت حكومت او را در دل مردم خدشه دار نمايد.

امام جواد(عليه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهى فكرى و عقيدتى دست يازيد، فقيهان را از بغداد و شهرهاى ديگر، پيرامون خود، در مدينه فراهم آورد تا با او مناظره كنند و از او بپرسند و از راهنمايىهاى او بهره برگيرند.

شيخ مفيد - رضوان اللّه عليه - گويد: «مأمون، امام جواد را دوست مىداشت، زيرا با وجود كمىِ سنّ، شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم و دانش رسيده بود و در ادب و حكمت و كمال عقل، مقامى داشت كه هيچ يك از مشايخ زمان، با او برابرى نمىتوانست كرد.»صغر سنّ امام(عليه السلام) از پديده هاى اعجازآميز اوست كه در روحيه حاكمان آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.

وقتى پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام جواد حدود هشت سال بيش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گرديد.
امام(عليه السلام) با پايگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش به طور مستقيم در مسائل دينى و قضاياى اجتماعى و اخلاقى در تماس بود.

وقتى مأمون، امام(عليه السلام) را به بغداد يا مركز خلافت آورد، امام(عليه السلام)اصرار ورزيد تا به مدينه بازگردد، مأمون با اين درخواست موافقت كرد و آن حضرت بيشتر عمر شريف خود را در مدينه گذراند.
معتصم از فعّاليّت و كوشش هاى او برآشفته بود، از اين رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامى كه امام(عليه السلام) وارد عراق گرديد، معتصم و جعفر، پسر مأمون، پيوسته، توطئه مىچيدند و براى قتل آن بزرگوار حيله مىانديشيدند، تا اين كه آن حضرت در سال 220 هجرى در آخر ماه ذيقعده، به شهادت رسيد.
از بيشتر روايات چنين برمىآيد كه وقتى امام رضا(عليه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابوجعفر(امام جواد(عليه السلام)) را در مدينه به جاى گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال 204 هجرى امام جواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواج او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان كه در روايت شيخ مفيد و ديگران آمده است، در آغاز ده سالگى بود.

نويسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسنى، در كتاب «زندگى دوازه امام» در اين باره چنين اظهار نظر مىكند:«البته من با وجود اينكه از روايات چيزى در دست ندارم كه حكايت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوى امام رضا(عليه السلام) به خراسان، داشته باشد بعيد مىدانم كه ايشان را در حجاز جا گذاشته و به تنهايى عازم سفر گرديده باشد، بويژه كه خود نسبت به اين سفر بدبين بود و وداعش با قبر پيامبر در مدينه و با كعبه در مكّه، وداع كسى بود كه اميد زيارت مجدّد، نداشت.

فرزند ايشان حضرت جواد(عليه السلام)، با وجود خردسالى، بيم و نگرانى پدر را به هنگام طواف وداع كاملاً درك و احساس مىكرد.
همچنانكه من ازدواج ايشان را در اين سنِّ اندك با دختر مأمون، پس از گفتگويى كه ميان مأمون و بنى عبّاس از يك سو و امام جواد و قاضىالقضات از سوى ديگر به همين مناسبت جريان يافت بعيد مىدانم.
ترجيح مىدهم كه ايشان در خراسان نيز همراه پدر بودند و جز مرگ امام رضا(عليه السلام)، چيزى ايشان را جدا نكرد.

آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدرى به مدينه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محكم شدن جاى پاى او، ايشان را به بغداد فراخواند و به خود نزديك ساخت و اظهار ارادت و دوستى نمود و دخترش را به ازدواج وى درآورد تا از تهمت ترور پدر ايشان، رهايى يابد كه ناگزير در چنين هنگامى، در سنّى باشند كه بتوانند ازدواج كنند.»راويان روايت كرده اند كه امام جواد(عليه السلام) پس از ازدواج با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهى مدينه گرديد و هنگامى كه به دروازه كوفه رسيد با استقبال پرشور مردم روبه رو گرديد، و آن چنان كه در روايت شيخ مفيد آمده است به دارالمسيّب وارد شدند و در آنجا به مسجد رفتند.

در محوّطه اين مسجد، درخت سدرى بود كه هنوز به بار ننشسته بود، حضرت كوزه اى آب خواستند و پاى اين درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به جاى آوردند و پس از پايان نماز، اندك زمانى به دعا پرداختند و سپس نمازهاى مستحبّى خواندند و تعقيبات آن را به جاى آوردند و در اين هنگام وقتى به سوى درخت سدر بازگشتند، مردم ديدند كه اين درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از ميوه اش خوردند، ميوه شيرين و بدون هسته اى بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(عليه السلام)راهىِ مدينه شدند و تا هنگامى كه معتصم در آغاز سال 225 ايشان را به بغداد فراخواند، در آنجا اقامت داشتند؛ از اين پس در بغداد بودند تا اين كه در پايان ذىالقعده همان سال، وفات يافتند.

راويان، سالى را كه امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدينه شدند و نيز تاريخ سال ازدواجشان را معيّن نكرده اند.
هرچند كه روايت شيخ مفيد گوياى اين است كه آن حضرت بعد از پيروزىاش بر يحيى بن اكثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگى، موفّق به ازدواج با دختر مأمون شد، ولى عبارت مسعودى در كتاب «اثبات الوصيّة» القاگر آن است كه امام پس از آن كه به سنّ مناسب ازدواج رسيد، تن به اين كار داد.

در «اعيان الشّيعه» آمده است: آن گاه امام جواد(عليه السلام) از مأمون اجازه رفتن به حجّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدينه كرد.
پس از عزيمتِ امام جواد(عليه السلام) به مدينه، مأمون در طوس وفات يافت و با برادرش معتصم بيعت شد، سپس معتصم، امام جواد(عليه السلام) را فراخواند و ايشان را به بغداد آورد.

بدين گونه مىتوان گفت در مورد مدّت اقامت ايشان در مدينه و بغداد و تاريخ ازدواج و وفات ايشان در روايات، مطلب اطمينان بخش و قابل اعتمادى كه به طور قطع بتوان برداشت شخصى از آن كرد، وجود ندارد.
آنچه مسلّم است اين كه ايشان بيشترين دوره زندگى خود را در زمان مأمون طى كرد و در اين فاصله در تنگنا قرار نداشت و كنترلى بر او صورت نمىگرفت.

امام، چه در بغداد و چه در مدينه، از اين فرصت براى انجام رسالت خود بهره بردارى كرد؛ شيعيان نيز در مورد امامت او اتّفاق نظر داشته و راويان، دهها روايت را در موضوع هاى مختلف از وى نقل كردهاند.

حضرت جوادالأَئِمّه(عليه السلام) فرموده: هر بنده اى آن گاه حقيقت ايمان خود را كامل مىكند كه دين خود را بر شهوت هاى خويش ترجيح دهد، و هلاك نمىشود مگر آن كه هواى نفس و شهوتش را بر دينش ترجيح دهد.

جلوه‌های عبادی امام جواد علیه‌السلام

امام جواد علیه‌السلام عابدترین فرد زمانش بود. محبّت و علاقه‌اش نسبت به باری تعالی وصف نشدنی و خوف، خشوع و اخلاصش در طاعت و عبادت خداوند ستودنی است.

الف- نماز

امام جواد علیه‌السلام علاوه بر عبادات و نوافل معمول، نافله مخصوصی داشت. نافله آن حضرت دو رکعت بود؛ در هر رکعت، سوره فاتحه را قرائت می‌نمود و آنگاه هفتاد مرتبه سوره اخلاص را تکرار می‌کرد.1

هرگاه وارد ماه جدید می‌شد، در روز اوّل ماه، دو رکعت نماز به جای می‌آورد؛ در رکعت اوّل، بعد از سوره حمد، به تعداد روزهای ماه (30 مرتبه) سوره توحید را می‌خواند. در رکعت دوم بعد از حمد، سوره انّاانزلناه را مثل رکعت اوّل تلاوت می‌کرد.2

ب- روزه

روزه‌های مستحبّی آن حضرت نیز زیاد بود. پانزدهم و بیست و هفتم ماه رجب روزه می‌گرفت. اهل خانه و غلامانش نیز او را در روزه گرفتن همراهی می‌کردند.3

علاوه بر این، گاهی میزان عبودیت و بندگی خویش را نسبت به مقام لایزال الهی با اذکار و ادعیه ابراز می‌نمود. برخی از مناجات و ادعیه آن حضرت عبارت است از:

الف_ در حال قنوت

 «اللّهمّ أنت الاوّل بلا اوّلیّه معدوده، و الآخر بلا آخریّه محدوده، أنشأتنا لا لعلّه اقتساراً، واخترعتنا لا لحاجه اقتداراً، و ابتدعتنا بحکمتک اختیاراً، و بلوتنا بأمرک و نهیک اختباراً، و ایّدتنا بالآلات، و منحتنا بالأدوات، و کلّفتنا الطّاقه، و جشمتنا الطّاعه، فأمرت تخییراً و نهیت تحذیراً، و خوّلت کثیراً، و سألت یسیراً، فعصی أمرک فحلمت، و جهل قدرک فتکرّمت...»4

روزه‌های مستحبّی آن حضرت نیز زیاد بود. پانزدهم و بیست و هفتم ماه رجب روزه می‌گرفت. اهل خانه و غلامانش نیز او را در روزه گرفتن همراهی می‌کردند

ب_ بعد از نماز

 «رضیت بااللّه ربّاً، و بالاسلام دیناً، و بالقرآن کتاباً، و بمحمّد نبیّاً، و به علیٍّ ولیّاً، والحسن، والحسین، و علیّ بن الحسین، و محمّد بن علیّ، و جعفر بن محمّد، و موسی بن جعفر، و علیّ بن موسی، و محمّد بن علیّ، و علیّ بن محمّد، والحسن بن علیّ، و الحجّه‌بن الحسن بن علیّ، أئمّهً.

اللّهمّ ولیّک الحجّه فاحفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوقه و من تحته، وامدد له فی عمره، و اجعله القائم بأمرک، المنتصرلدینک و أره ما یحبّ و تقرّبه عینه فی نفسه و فی ذرّیته و أهله و ماله و فی شیعته و فی عدوّه، و أرهم منه ما یحبّ و تقرّبه عینه، واشف به صدورنا و صدور قوم مۆمنین.»5

 

جبرای برآورده شدن حاجت

راوی می‌گوید: نامه‌ای خدمت امام جواد علیه‌السلام فرستادم. در آن نامه، از حضرت تقاضا کرده بودم که دعایی برایم یاد بدهد. آن حضرت این گونه برایم نوشت:

تقول اذا اصبحت و أمسیت: «اللّه اللّه اللّه، ربّی الرّحمن الرّحیم، لا اشرک به شیئاً» و ان زدت علی ذلک فهو خیر، ثمّ تدعو به ما بدأ لک فی حاجتک، فهو لکل شی‌ء به اذن اللّه تعالی، یفعل اللّه ما یشاء

1- اعلام الهدایه، ج 11، ص 39، به نقل از حیاه الامام محمد الجواد (علیه السلام)، ص 67.

2- همان، به نقل از مستدرک عوالم العلوم، ج 23، ص 220.

3- همان، به نقل از مستدرک عوالم العلوم، ج 23، ص 222.

4- همان، ص 41، به نقل از مستدرک عوالم العلوم، ج 23، ص 212.

5- همان، به نقل از مستدرک عوالم العلوم، ج 23، ص 214 و 215.

6- همان، به نقل از مستدرک عوالم العلوم، ج 23، ص 218.