عاقبت عشق یکطرفه

بعضی هاهرچه دارندبادوست میخورند

بعضیها دوست را با پوست میخورند

انعام بیل گیتس

روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده.
گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد،
شما فقط ۲ دلار پاداش دادین !
بیل گیتس در جواب گفت:
 اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !
 

آخرین زنگ دنیا

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

خدای مهربون



خدا :بنده من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است
-: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا:
بنده من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
-: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا:
بنده من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
-: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا:
بنده من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
-: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا:
بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
-: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا:
بنده من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله 
-: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم 
خدا:
بنده من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
و
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده
او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوبار او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای نازنین  من بیدار شو
نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد
بنده من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری......

درسی از شیوانا

پدر پیر مرد جوانی مریض شد...

چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد !

پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید.

رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان ، راه خود را می گرفتند و می رفتند !!!

شیوانا از آن جاده عبور می کرد و به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.

یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود!

حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است ، تو برای چه به او کمک می کنی!؟

شیوانا به رهگذر گفت : من به او کمک نمی کنم!

من دارم به خودم کمک می کنم !!!

اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی و یاری داشته باشم؟! من دارم به خودم کمک می کنم...

بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسینلسون ماندلا

قرآن کتاب سعادت

شاید این جمعه بیاید