تبليغاتX
سرگرمی.طنز.داستانهای آموزنده.مناجات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:23  توسط آرمین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:14  توسط آرمین  | 

هر مردي بايد يك روزي ازدواج كنه،چون شادي تنها چيز زندگي نيست

براي مجردها بايد ماليات سنگيني مقرر شود

چون اين انصاف نيست كه بعضيهاشادتر از بقيه زندگي كنند

اسكاروايلد

براي پول ازدواج نكنيد ، ميتونيد اونرو با بهره كمتري

قرض بگيريدضرب المثل اسكاتلندي

مردها فرصت بهتري در زندگي نسبت به زنان دارند

يكي بخاطر اينكه ديرتر ازدواج ميكنند و دوم اينكه زودتر ميميرند   اچ.ال.منكن

وقتي كه يك زوج تازه مزدوج لبخند ميزنند،همه ميدونند چرا

ولي وقتي يك زوج ده سال پس از ازدواج لبخند ميزنند همه حيرانند چرا ؟

عشق آدم را كور ميكند ولي ازدواج چشمان انسان را باز ميكند

من هميشه دستان همسرم را در دستم ميگيرم

چون اگه رهایش كنم اون ميره خريد

مردي دسته گلي روي قبر مادر عزيز مرحومش گذاشت و داشت به سمت ماشينش برميگشت كه توجهش به مردي جلب شد كه بالاي سر قبري زانو زده بود.بنظرميرسيد مرد با سوز و گداز فراواني جمله اي را تكرار ميكرد،"چرا بايد از دست ميرفتي؟" ، " چرا بايد از دست ميرفتي؟"
مرد اولي به سمتش رفت وگفت: اميدوارم مزاحم سوگواريتان نشده باشم اما دراين حد اظهار عجز و ناراحتي را تا بحال نديده ام ، براي چه كسي
اينطورعميق ابراز ناراحتي ميكنيد؟ فرزند؟والدين؟
مرد سوگوار چند لحظه اي طول كشيد تا خودش را جمع و جور كند سپس پاسخ داد:"شوهر اول همسرم ! "

يك زوج بر سر يك چاه آرزو رفتند، مرد خم شد ، آرزوئي كرد و يك سكه به
داخل چاه انداخت.زن هم تصميم گرفت آرزوئي كند ولي زيادي خم شد و ناگهان به داخل چاه پرت شدمرد چند لحظه اي بهت زده شد بعد لبخندي زد و گفت: " اين واقعاً درست كارميكنه !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:25  توسط آرمین  | 


دو دزد در نيمه هاي شب وارد يك بانك شدند و در يك گاو صندوق را باز كردند. اما فقط مقداري ماست در آن بود
و هيچ پولي در كار نبود.آنها كمي از ماست چشيدند و تقريبا ترش بود.مردها گاو صندوق بعدي را باز كردند و باز
هم ماست بود و اين بار طعمش بهتر از قبلي بود ولي باز هم پولي نبود. دزدها به سراغ گاو صندوق بعدي رفتند و
باز هم ماست....يكي از دزدها به ديگري گفت جان بهتره بري بيرون و يك نگاهي بكني و ببيني اينجا واقعا يك بانكه؟
و روي زمين نشست و شروع به خوردن ماست كرد و اين يكي خيلي خوشمزه و تازه بود.
چند دقيقه بعد جان برگشت و گفت اين مطمئنا يك بانكه. دزد ديگه پرسيد و اسم اين بانك چيه:
جواب داد: بانك اسپرم اوهايو
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:37  توسط آرمین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:25  توسط آرمین  | 


درقرن پانزدهم ميلادي، در روستايي كوچك در نزديكي نورمبرگ آلمان، خانواده‌اي با هجده فرزند زندگي مي‌كرد
پدر خانواده كه طلاساز ماهري بود، تنها براي تأمين خورد و خوراك خانواده، روزي هجده ساعت كار مي‌كرد و هر كار موقتي هم كه بابتش پولي به او مي‌پرداختند، انجام مي‌داد. با وجود اين وضعيت به ظاهر نااميد كننده، دو پسر بزرگ خانواده، «آلبرت» و «آلبرشت دورر»، رؤياهايي در سر داشتند و مي‌خواستند استعداد خود را در هنر شكوفا كنند. ولي هر دو خوب مي‌دانستند كه پدرشان نمي‌تواند آنها را براي تحصيل در دانشگاه، به نورمبرگ بفرستد.
دو برادر شب‌هايي طولاني با همديگر درباره اين موضوع حرف مي‌زدند تا اين كه بالاخره تصميمي گرفتند. آنها قرار گذاشتند شير يا خط بيندازند؛ بازنده براي كار به معدن برود و هزينه تحصيل آن ديگري را به عهده بگيرد. بعد از آن، نوبت برادري خواهد بود كه برنده شده، تا برادرش را با فروش آثار هنري‌اش، يا حتي اگر لازم باشد با كارگري در معدن، حمايت كند، تا او هم بتواند در دانشگاه درس بخواند.
يك روز يكشنبه، زماني كه از كليسا برمي‌گشتند، سكه انداختند. آلبرشت برنده شد و به نورمبرگ رفت. آلبرت به معدن رفت و چهار سال تمام سخت كار كرد و همه خرج تحصيل برادرش را پرداخت.
آلبرشت هر روز در كارش پيشرفت مي‌كرد؛ سياه‌قلم‌ها، حكاكي‌ها و نقاشي‌هاي او حتي از كارهاي استادانش هم بهتر شده بودند و زماني كه فارغ‌التحصيل شد توانست دستمزد قابل توجهي براي كارهاي هنري‌اش به دست آورد.
وقتي هنرمند جوان به روستايش بازگشت، خانواده دورر جشني بر-پا كردند. بعد از صرف شامي عالي، آلبرشت با افتخار از جايش بلند شد و براي تشكر از برادر عزيزي كه سال‌ها از عمرش را براي واقعيت بخشيدن به رؤياي برادر، قرباني كرده بود، به او نزديك شد و گفت: «حالا نوبت توست برادر خوبم. حالا مي‌تواني به نورمبرگ بروي و به رؤيايت واقعيت بخشي. من از تو حمايت مي‌كنم .»
همه سرها با اشتياق به انتهاي ميز برگشت. جايي كه آلبرت نشسته و اشك‌هايش به آرامي روي گونه‌هاي رنگ‌پريده‌اش جاري بود، سرش را تكان مي‌داد و پشت سر هم تكرار مي‌كرد: «نه...نه...نه...»
عاقبت اشك‌هايش را پاك كرد، به چهره‌هايي كه دوستشان مي داشت نگاهي انداخت و گفت: «نه برادر، من نمي‌توانم به نورمبرگ بروم، براي من خيلي دير شده.نگاه كن، ببين چهار سال كار طاقت‌فرسا در معدن با دستانم چه كرده! استخوان‌هاي همه انگشتانم شكسته‌اند. من از آرتروز رنج مي‌برم، حتي نمي‌توانم اين ليوان را به راحتي در دستم نگه دارم، چه برسد به اين‌كه بخواهم خطي ظريف روي كاغذ، يا بوم نقاشي بكشم. نه برادر، براي من خيلي دير است.»
آلبرشت با شنيدن حرف‌هاي برادرش براي يك لحظه در هم فرو ريخت، ديگر نتوانست تحمل كند و اتاق را ترك كرد.
روزي آلبرشت دورر براي قدرداني از اين همه فداكاري برادرش آلبرت، از او خواست تا به اتاق كارش برود و مدت زماني را در كنار او بنشيند، در حالي كه كف دست‌هايش به هم چسبيده و انگشتانش به طرف بالا كشيده شده بودند. آن‌وقت آلبرشت با ظرافتي خاص طرحي از دستان بي‌رمق و فرسوده و انگشتان لاغر برادرش كشيد؛ طرحي كه حالا همه مردم جهان آن را مي‌شناسند و يكي از طرح‌هاي مشهورتاريخ هنر به حساب مي‌آيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:31  توسط آرمین  | 

مادر روزت مبارک


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:44  توسط آرمین  | 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان من بود.
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد.
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود.
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند.
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود.
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:42  توسط آرمین  | 


مردم ده همگی گرسنه بودند...

خشکسالی ، سرما و آفت همه محصولاتشان را پشت سر هم به یغما  برده بود...
نگاه های بی روح شده،  چنان چشم انتظار آسمان  لعنتی  بود تا معجزه ای از آن  بیرون بیاید  که اگر از میانشان ناله ای بر می خاست و کسی طلب کمک می کرد کسی نمی شنیدش...

اما اگر حرفی از حاصلخیزی و پر باری محصول سالهای گذشته می شد؛ هر کس خاطره ای داشت و یا اگر از اهالی ده بالایی کسی  خواسته یا ناخواسته مجیزی می گفت، همه بالا خواه ده خودشان در می آمدند و در باره بهتر بودن ده خرابه خودشان اظهار نظر می کردند !!!
اما شکم ها هنوز گرسنه بود و  اگر کسی از بین خودشان دست نیاز بالا می گرفت فقط حرف های او را نمی شنیدند...
روزی مسافری غریب به ده رسید  ، به گرد و خاک و خس و خاشاکی که در کوچه پس کوچه های ده سر گردان بودند و در هوا بازی می کردند نگاهی کرد ، انگار فهمید که اوضاع ده از چه قرار است ...
از کوله بارش  دیگی در آورد و از آب پر کرد و  وسط  ده آتشی افروخت و سنگی توی دیگ انداخت و  دیگ را روی آتش بار گذاشت و شروع به هم زدن  دیگ کرد!!!هر کسی هم از آنجا رد میشد دعوت می کرد تا وقتی آش سنگ حاضر شد، مهمان او شود!
شکم های گرسنه کم کم  به دور مرد و دیگش جمع شدند و با تعجب  به آن مرد که دایما بخار توی دیگ را  بو می کرد و از آن حظ می برد، نگاه می کردند.
کمی که گذشت غریبه سرش را بالا گرفت و گفت  اگر کمی بن شن داشتیم خیلی خوب می شد این آش خیلی خوشمزه تر می شد !
یکی از اهالی گفت: کمی در پستوی خانه من فکر می کنم بن شن مانده باشد صبر کن بیارمش !
کمی گذشت. غریبه گفت اگر کمی هم سبزی خشک داشتیم طعم این آش سنگمان بهتر میشد!
پیرزنی از میان جمع گفت فکر کنم کمی در خانه سبزی خشک داشته باشم.
غریبه دوباره گفت اگر کمی رشته هم با این سبزی توی آش سنگ بریزم انگشتانتان را قول می دهم  هم بخورید و همینطور ادامه پیدا کرد و هرکدام از اهالی ده چیزی از خانه شان آوردند و سهیم شدند و آش سنگی حسابی پر ملات شد.
طوری که همه بعد از اینکه خوردند و سیر شدند باز هم  توی دیگ اضافه  باقی ماند...
مسافر از آن ده رفت و آن سنگ را برای اهالی یادگار گذاشت تا دیگر کسی آنجا گرسنه نماند...

به اين عادت كنيد كه براي مردم كارهاي خوب انجام دهيد، بي آنكه بخواهيد آنها شما را بشناسند. آلبرت شوایتزر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:26  توسط آرمین  | 



یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه
از پدرش می پرسه: پدرجان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده
خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم ...
... مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
... کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی..
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش
و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه.
می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش
به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه.
می ره تو اتاق کلفتشون که اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟
میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟
پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه: سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه
رو بیدار کنه، در حالیکه نسل آینده داره توی كثافت دست و پا می زنه ....

2daylink.com


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:46  توسط آرمین  |